« عالم صغير » و تجلى كرده از روى رحمت بر اعيان اين هر دو ؛ و به وجود خود ايشان را ايجاد كرده ؛ و به نور خويش به ظهور آورده ؛ و آياتى عطا داده مر كبير را به طريق « تفصيل » ؛ و صغير را به طريق « اجمال » كه دلالت مىكند كه اوست حق ثابت در آفاق و انفس . پس عارف نفس خود عارف پروردگار خويش باشد ، و خود را مظهر و صورت حق بيند ؛ و حق را روح مربّى و مدبّر خويش داند و از سر تحقيق در مخاطبهء حق گويد بيت :
جان منى و بىتو مرا نيست زندگى * تنها نه جان من كه تو خود جان عالمى
و چون در عالم نظر اندازد و مشاهدهء آيات حق على طريق التفصيل كند در خطاب دل خويش گويد : بيت :
چون عالم است مظهر حسن و جمال دوست * اى دل غريب نيست كه حيران عالمى
فأنت له كالصّورة الجسميّة لك ، و هو لك كالرّوح المدبّر لصورة جسدك .
يعنى نسبت عين تو به حق چون نسبت جسد توست به عين تو پس چنان كه جسد تو صورت عين تست ، عين تو نيز صورت حق است و حق ظاهر در عين تو چنان كه عين تو در جسد ظاهر است و حق روح پرورشكننده عين تست چنان كه عين تو جان مدبر صورت جسد تو ، پس ترا تن است و جان و جان جان ؛ و تو از جملهء عالم و عالم در تو حيران ، بيت :
از تو به سوى تو راه بىپايان است * جان تو تنست و يار او را جان است
در بحر عميق لامكان عرش مجيد * همچون صدف است و گوهرش انسان است
در مقام « جان » گوهر گرانمايه توئى ؛ و در مقام « جان جان » پادشاه بلندپايه تويى . بيت :