تغاير در ميان او و اصلش از روى اطلاق و تقييد است ، پس او نيز قبول مىكند اتصاف را به ضدّين از جهت واحده ، پس صادق است بر او كه گويند مىداند و نمىداند ؛ و درمىيابد و درنمىيابد ؛ و مشاهده مىكند و نمىكند . چنان كه اصل او در مرتبهء الهيّه و مظاهر كماليّه ، موصوف به علم و امثال اوست و در مرتبهء ظهور جاهلين بر خلاف اين « 1 » .
و بهذا العلم سمّى شيث « 2 » لأنّ معناه هبة اللّه .
يعنى به سبب آنكه شيث عليه السلام مختص بود به علم اسما كه مفاتيح عطاياست ؛ و معنى شيث « هبة اللّه » است به عبرانيّه ، پس بدين نام خوانده شد تا اسم او مطابق مسمى باشد كه مظهر « وهاب و فتاح » است .
فبيده مفاتيح ( مفتاح - خ ) العطايا على اختلاف أصنافها و نسبها .
چون علم اسما كه مفاتيح عطاياست مختص بود به شيث عليه السلام و هيچ احدى چيزى به ذوق و وجدان نيابد مگر به آنچه از آن چيز در وى باشد . پس مفاتيح عطايا در دست اوست گفتن صحيح باشد چه او مشتمل است بر همه اسما و مظهر وهّاب است . پس روح او مظهر عطايا و مواهب الهيّه باشد . لاجرم از
هامش
( 1 ) - بايد عبارت اينچنين باشد : « و در مرتبه ظهور در صور جاهلين بر خلاف اين » چنان كه قيصرى گويد : و لا يعلم في مرتبة ظهوره في صور الجاهلين ( شرح فصوص قيصرى - ط 1 چاپ سنگى - ص 119 ) .
( 2 ) - در بعضى از نسخ آمده است : « سمّى شيثا » در شيث دو سبب از اسباب نهگانه منع صرف موجود است كه يكى علميّت و ديگرى عجمه است ، و لكن چون ساكن الوسط است به علّت خفّتش بعضى منصرف بودن آن را تجويز كردهاند . جار اللّه زمخشرى در انموذج نحو گويد : « متى اجتمع في الاسم سببان منها ( اى من اسباب منع الصرف ) ، أو تكرر واحد لم ينصرف إلّا ما كان على ثلاثة أحرف ساكن الوسط كنوح و لوط فإنّ فيه مذهبين : الصرف لخفّته ، و عدم الصرف لحصول السببين فيه » .
و « تسميه » مانند افعال قلوب ، دو مفعول مىگيرد قوله سبحانه :« وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ »( آل عمران - آيه 37 ) . در عبارت متن « سمى شيث » فعل مجهول است كه ضمير آن بهجاى مفعول است ، و در شيث انصراف و عدم آن هر دو وجه صحيح است .