«
أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ »
على يدي الاسم العدل و أخواته .
پس عطا داد هر چيزى را از اشيا آنچه عين او اقتضا كرد خلقت او را بر آن وجه بر دست « اسم عدل » و بر دست اسماى ديگر كه مناسب اين اسم باشد چون « مقسط و حكيم » و غير آن . پس نتوان گفتن كه اين چرا فقير شد و آن غنى و اين عاصى گشت و آن مطيع ؟ چنان كه نتوان گفت كه اين چرا انسان جزئى شد و آن كلى ؟ از براى آنكه حكم عدل اعطا نمىكند هر چيزى را مگر آنچه عين او مقتضى آن باشد
فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ
. بيت :
گر حرير و قزدرى خود رشتهاى * ور به خارى خستهاى خود كشتهاى « 1 »
و أسماء اللّه و إن كانت لا تتناهى ( و اسماء اللّه لا تتناهى - خ ) لأنّها تعلم بما يكون عنها و ما يكون عنها غير متناه - و إن كانت ترجع إلى اصول متناهيّة هى أمّهات الأسماء أو حضرات الأسماء .
و اسماء اللّه اگرچه نهايت ندارد از آنكه اسماى الهى معلوم مىشود به آثارش . كه آن عوالم و ممكنات است و آنچه از اسما صادر مىشود از آثار و افعال نهايتى ندارد ؛ و اما اسما راجع مىشود به اصول متناهيه كه آن اصول امّهات اسما باشند .
و تحقيق كلام درين مقام آنكه اسماء اللّه اگرچه به حسب سدنه غير متناهى است امّا به حسب امّهات و اصول متناهى است ، چنان كه امّهات مظاهر اسماى الهى چون اجناس و انواع حقيقيّه متناهى است با وجود عدم تناهى اشخاص كه در تحت انواعاند . پس شيخ در تعليل عدم تناهى اسماى الهى طريقهء استدلال از اثر به مؤثر مسلوك داشته مىگويد : هر اسمى را عملى است كه اختصاص بدان اسم
هامش
( 1 ) - شعر از دفتر سوم مثنوى عارف رومى بدين صورت است :گر به خارى خستهاى خود كشتهاى * ور حرير و قزدرى خود رشتهاىبه درس بيست و يكم كتاب ما « دروس اتحاد عاقل به معقول » در بيان اين بيت و اشعار ديگر مشابه آن در تجسّم اعمال رجوع شود .