اللّه يسمّى « بالولىّ الحميد »
يعنى همچنين هنوز آدم در ميان آب و گل بود كه خاتم اوليا ولى ولايت جان و دل بود ، و غير او را از اوليا حصول ولايت بعد از تحصيل شرايطش از اخلاق الهيّه . و اتصاف بدان كه حق سبحانه و تعالى بواسطهء آن اخلاق و صفات مسمّى شد به ولىّ حميد و از جمله شرائط ولايت تحقق اولياست در وجود عينى و تطهر ايشان از صفات نفسيّه ، و تنزّه از خيالات وهميّه ، و تخلّق به اخلاق الهيّه ، و تخلص از قيود جزئيّه ، و اداى امانت وجودات افعال و صفات و ذات به ملكى كه مالك همه است بالذات . پس چون از خويش فانى شوند و به بقاى حق باقى گردند به ولايت اتصاف يابند از آنكه ولايت از صفات ذاتيّه است لاجرم از وجود اين شرائط به جمال كمال ولايت آراسته شوند و به حليهء اتصاف بدين ابيات پيراسته گردند : بيت
ايشان همه اصل پاك دارند * نسبت نه به آب و خاك دارند
بيرون ز مزاج آب و آتش * در آتش عشق وقتشان خوش
از بود و نبود چشم بسته * وز ننگ وجود خويش رسته
فانى ز خود و به دوست باقى * بيگانه ز تن به جان ملاقى
با حق جمع و ز خود پريشان * لا يعرفهم شعار ايشان
آنان كه خدايگان ديناند * در راه ولايت اينچنيناند
فخاتم الرّسل من حيث ولايته ، نسبته مع الخاتم للولاية نسبة الأنبياء و الرّسل معه ، فإنّه الوليّ الرّسول النبى ؛ و خاتم الأولياء الولىّ الوارث الآخذ عن الأصل المشاهد للمراتب .
چون ذكر كرد كه مرسلين از آن روى كه اوليااند نمىبينند آنچه مىبينند مگر از مشكات خاتم الاولياء ؛ و امكان توهم آن بود كه اين معنى در غير خاتم رسل باشد تصريح كرد كه نسبت او عليه السلام به خاتم اوليا چون نسبت سائر اوليا و رسل است . و درين باب تفاصيل نيست از براى آنكه خاتم رسل صاحب اين مرتبه است