تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
و ديدن او صورت عين خود را عين ديدن اوست حضرت حق تعالى را . از آنكه عين ثابتهء او مغاير حق نيست مطلقا چه شأنى است از شئون حق ، و صفتى است از صفات او ، و اسمى از اسمايش و او از جهتى عين اوست و از وجهى غير او ، پس عارف اين حال گويد بيت :
پيوسته ز كار خويش حيرانم من * زيرا كه ز چشم خويش پنهانم من هم جمله توئى و هم منم جمله و ليك * چون درنگرم هيچ نمىدانم من
لاجرم از روى عدم مغايرت چون سالك مشاهدهء ذات خود كند مشاهدهء او كرده باشد ، و حسين منصور از اينجا گفت :
أنا من أهوى و من أهوى أنا * نحن روحان خللنا بدنا فإذا أبصرتنى أبصرته * و إذا أبصرته أبصرتنا
اين حسين را نيز ازين خمخانه جاميست ، و در ميان دردىكشان ميكده دردش نامى ، لاجرم از سر ذوق و مستى مىگويد : شعر :
لئن جعلت لغير خاطرى وطنا * لكنت أشرك ممّن يعبد الوثنا و لست أقبل جنّات مكان لقى * و كيف آخذ بخسا ليوسفى ثمنا متى جعلت من أحداق النّهى قدحا * سقيت ذوق مدام يسلب الفطنا
هامش
-چو عين بنده خود اسمى ز اسما است * همه اسماى حق عين مسمّى است پس اين مرآت عبد ، عبد است يا حق * تميز مشتق منه است و مشتق در اينجا امر مرئى گشت مبهم * به مرآتين حقّ و عبد فافهم بده آيينه دل را جلايى * كه تا بينى جمال كبريايى بدان حدّى كه آيينه است روشن * نمايد روى خود را مثل گلشن چه گلشن صد هزاران گلشن اى دوست * بسان سايه‌اى از گلشن اوست ترا در وسع استعداد مرآت * ظهور ذات مىباشد ز آيات