پيدا و نهانم و نه پيدا و نهان * در عالم لامكان و محبوس مكان
هم هستم و هم نه بشنو اين قول غريب * هم باشم و هم نه بنگر اين طرفه بيان
آنچه از فتوحات به نظر آمده كه مناسب اين مقام است اين است .
و إذا ذقت هذا ذقت الغاية التى ليس فوقها غاية فى حقّ المخلوق . فلا تطمع و لا تتعب نفسك فى أن ترقى فى أعلى من هذا الدّرج فما هو ثمّ أصلا ، و ما بعده إلّا العدم المحض .
يعنى هرگاه كه دريافتى اين مقام را به ذوق و وجدان ؛ نه به علم و عرفان ، و حاصل شد ترا تجلّى ذاتى از حق ، به غايتى رسيدى كه بالاتر ازو غايتى متصوّر نيست و به نهايتى مرتقى شدى كه منتهاى مسالك سالكان طرائق الهى است و آن ذات است ؛ لاجرم دل از طمع بردار و نفس خود را در تعب مدار به هواى آنكه به درجه عالىتر ازين ارتقا يا بى كه : « ليس وراء عبّادان قرية » ، زيرا كه بعد ازين جز عدم محض نتواند بودن كه : « الشّىء إذا جاوز حدّه انعكس ضدّه » ؛
« ألا كلّ شىء ما خلا اللّه باطل »
. و ببايد دانست كه ظهور عين سالك بر سالك عين ظهور حق است بر وى « 1 » ؛
هامش
( 1 ) - دربند نوزدهم « دفتر دل » در اين مقام نيكو سروده شده است كه :ظهور عين سالك بهر سالك * ظهور حق بود اندر مسالك
چه عين ثابتش با حضرت حق * مغاير نيست در هستى مطلق
كه عين اوست شأنى از شئونش * بود وصفى و رسمى در كمونش
چرا كه حق شده مر آتش آنگاه * ز مر آتش شود از خويش آگاه
چنانكه بنده مرآت است و مظهر * خدايش را در اطوارش سراسر
چو مؤمن هم ز اسماى الهى است * چنان كه آخر حشرت گواهى است
تو مؤمن باش و پس مىباش آمن * كه مؤمن هست خود مرآت مؤمن
تو در او عين خود بينى مقرّر * ببيند صورتش در تو مصوّر
ببيند در تو اسما و صفاتش * تو خود را نيز در مرآت ذاتش
چو گردد اين دو آيينه برابر * نهادى تاج كرّمناش بر سر-