دنيا و آخرت از براى تعريف حقيقت برزخ مىفرمايد كه : برزخ حاجزى است معقول ميان متجاورين كه اين برزخ از يكى ازين دو متجاور نيست بلكه در وى قوت از هريكى هست چون خط فاصل در ميان ظلّ و شمس ، و آن جز خيال نيست چنان كه صورت خود در آئينه مىبيند و بعلم قطعى درمىيابد كه ادراك صورت خود به وجهى از وجوه كرده است ؛ و از وجهى ديگر نكرده از آنكه به جهت صغر جرم آئينه و كبر او صورت خود را گاهى صغير مىبيند و گاهى كبير « 1 » . و ديدن صورت خود را منكر نمىتواند شد ؛ و مىداند كه صورت نه در آينه است و نه در ميان او و آينه ، پس او نه صادق باشد من كلّ الوجوه و نه كاذب درين قول كه گويد : صورت خود را ديدم ، صورت خود را نديدم . پس تأمّل كن كه اين صورت كجاست و محلّ او كدام است و شان او چيست ؟ پس او منفيى است ثابت ، و موجودى است معدوم ، و معلوميست مجهول « 2 » .
لاجرم حضرت حق سبحانه و تعالى آينه را از براى ضرب مثال اظهار كرده است تا بنده به تحقيق داند كه در ادراك آنچه در عالم است چون نصيبهء او عجز و حيرانى است هرآينه در معرفت خالق وظيفهء او اعتراف به نادانى است ( غير اعتراف به نادانى نيست - خ ) . بيت :
هامش
( 1 ) - چنان كه دربند هيجدهم دفتر دل ثبت است :ندارد حق مطلق هيچ نامى * كه مطلق از اسامى هست سامى
منزّه باشد از هراسم و رسمى * چو نايد نسبت با روح و جسمى
تو از عكس خود و از سايه خود * بيابى نامهاى بىعد و حد
گهى بينى صغيرى و كبيرى * گهى بينى طويلى و قصيرى
به حق مطلق از احوال عالم * اسامى مىشود اطلاق فافهم
گهى گويى كه رافع هست و خافض * گهى گويى كه باسط هست و قابض
معاذ اللّه ز پندار فضولى * بخوانى اهل وحدت را حلولى( 2 ) - ظاهرا در اين دو جمله اخير واو لازم نيست و بايد آن از اضافات نساخ باشد چه عبارت قيصرى بدين صورت است : فهى منفية ثابتة ، موجودة معدومة ، معلومة مجهولة .