صورتك إلّا فيها .
يعنى آنكس كه تجلّى ذاتى او را حاصل است با آنكه داند كه صورت خود را در آيينه حق بيند حق را نبيند و ممكن نباشد كه بيند چنان كه ناظر در آيينه صورت خود را بيند و با آنكه داند كه صورت خود را در آئينه بيند ؛ آينه را نهبيند آرى . بيت :
چنان ببندد چشمت كه ذره را بينى * ميان روز و نه بينى تو شمس كبرى را
ز چشمبند ويست اينكه موج مىبينى * ميان بحر و نه بينى تو هيچ دريا را
و تحقيق كلام درين مقام آنست كه بنده مادام كه باقيست خلاص از جميع قيودش ميسّر نشود ؛ بلكه از بقاى ما به التعيّن كه چاره نيست هنوز مناسبت تامه حاصل نگردد ، پس او را رؤيت و شهود حق ممكن نباشد چنان كه در آينه مصيقل اگرچه صورت خود را بينى امّا آن موضع را از آينه كه صورت را در آن موضع مىبينى نتوانى ديد : بيت :
تا تو خود را پايبندى باد دارى در دو دست * خاك بر خود پاش كز تو هيچ نگشايد ترا
تا از تو اثرى باقيست و صورت خود را در آئينه مىبينى از ديدن تمامى آينه محرومى ، با آنكه مىدانى كه ظهور صورت تو جز در آئينه نيست . بيت :
تو محجوب از او هم ز دست خودى * چو ماهى گرفتار شصت خودى
حاصل آنكه چون انسان به كمال رسد متجلّى شود به تجلّى ذاتى حق ،
هامش
- با اهل اديان و اصحاب مقالات در نزد مأمون آمده است كه
قال عمران : لم ار هذا الا تخبرنى يا سيدى أ هو فى الخلق ام الخلق فيه ؟
قال الرضا عليه السلام : جلّ يا عمران عن ذلك ، ليس هو فى الخلق و لا الخلق فيه تعالى عن ذلك .
و سأعلمك ما تعرفه به و لا حول و لا قوة إلّا باللّه ، أخبرنى عن المرآة انت فيها أم هى فيك ؟ فان كان ليس كل واحد منكما فى صاحبه فبأى شىء استدللت بها على نفسك ؟ قال عمران : بضوء بينى و بينها . فقال الرضا عليه السلام : هل ترى من ذلك الضوء فى المرآة اكثر مما تراه فى عينك ؟ قال : نعم . قال الرضا عليه السلام :
فارناه ، فلم يحر جوابا . قال الرضا عليه السلام فلا أرى النور إلّا و قد دلّك و دل المرآة على انفسكما من غير أن يكون في واحد منكما
.