يعنى علم حق سبحانه و علم عبد اگرچه از يك معدن است و ازين روى مغايرت منتفى است ؛ اما اين قدر هست كه علم عبد نيست مگر بعد از وجود و حصول صورتش ؛ و علم حق به عين عبد پيش از وجود بود و بعد از آن نيز هست ، و علم عبد به سابقهء عنايت است از حق ؛ و علم حق به سابقهء عنايت از غير نيست .
لاجرم ازين وجه فرق در ميان دو علم ظاهر مىگردد .
و من هنا يقول الله تعالى :
« حَتَّى نَعْلَمَ »
و هى كلمة محقّقة المعنى ما هى كما يتوهّمه من ليس له هذا المشرب .
يعنى ازين حيثيت كه علم تابع معلوم است از وجهى حضرت حق در كلام مجيد مىفرمايد : ما بدانيم مجاهدان و صابران را از شما ، يعنى متعلق مىشود علم ما به اعيان ثابتهء مجاهدين و صابرين . پس حاصل مىشود علم بدين معنى كه از اشخاص انسانيّه كدام مجاهد است و كدام صابر و كيست كه بدين صفت نيست .
اگر گوئى كه برين تقدير حصول حدوث علم حق حاصل لازم مىآيد بعد از آنكه نبوده باشد ( نبوده است - خ )
گوئيم چون تعلّق علم به معلوم ازلى و ابدى است ، حدوث حصول لازم نمىآيد غاية ما فى الباب تقدم معلوم بر تعلق علم و بر علم نيز لازم مىآيد ؛ اما چون تقدم منتسبين بر نسبت تقدم ذاتى است نه زمانى ، حدوث زمانى لازم نمىآيد پس
« حَتَّى نَعْلَمَ »
كلمهايست محققة المعنى در نفس امر نه چنان كه گمان مىبرد محجوبى كه او را اين مشرب نيست . بيت :
گر مشرب صاف عاشقانش دارى * اعيان ز صفات حق جدا نشمارى
دانائى او چو با صفت منكر نيست * در دانش عينيش چه در انكارى ؟
و غاية المنزّه أن يجعل ذلك الحدوث فى العلم للتّعلّق و هو أعلى وجه يكون للمتكلّم بعقله فى هذه المسألة ، لو لا أنّه أثبت العلم زائدا على الذّات فجعل التّعلّق له لا للّذات . و بهذا انفصل عن المحقّق من أهل اللّه صاحب الكشف و الوجود .