و أمّا القسم الثّانى و هو قولنا : « و منها ما لا يكون عن سؤال » فإنّما أريد بالسّؤال التّلفّظ به ، فإنّه فى نفس الأمر لا بدّ من سؤال إمّا باللّفظ ، أو بالحال ، أو بالاستعداد .
يعنى قسم دوم كه گفتيم كه بعضى از عطايا ازين قبيل است كه بىسؤال و اصل مىگردد ؛ مراد ازين سؤال به لفظ است و اگر نى سؤال ، حالى يا استعدادى خود هست . مثال سؤال به لسان حال چون قيام فقير به حضرت غنى از براى طلب دنيا ؛ و لسان حال افصح است از لسان مقال . قال الشاعر ، شعر :
و فى النّفس حاجات و فيك فطانة * سكوتى بيان عندكم و خطاب
چه حاجت است كه گويم كه حال من چون است * چه روى زرد من از خون ديده گلگون است
و سؤال به لسان استعدادات چون سؤال اسماى الهيّه است مر ظهور كمالات خود را ؛ و چون سؤال اعيان ثابته است وجودات خارجيّه را . و اگر اين سؤال نبودى هيچ موجودى به وجود نيامدى ؛ چه ذات او بىنياز است از عالمين .
كما أنّه لا يصحّ حمد مطلق قطّ إلّا فى اللّفظ ، و أمّا فى المعنى فلا بدّ أن يقيّده الحال . فالّذى يبعثك على حمد اللّه هو المقيّد لك باسم فعل أو باسم تنزيه .
يعنى در نفس امر از سؤال چاره نيست . و اين سؤال مطلق نمىتواند كه بود مگر در لفظ ، چنان كه حمد نيز جز در لفظ مطلق نشايد كه باشد چه سؤال به لسان استعداد و حال مقيّد مىكند مسئول را بدانچه حال مخصوص و استعداد معين مقتضى آن باشد . و همچنين حمد به لسان حال مقيّد مىگردد به حال معين كه باعث مىشود انسان را كه به نوعى متقيّد گردد و حق را حمد گويد به اسم فعل چون معطى و رازق و وهاب ، يا به اسم صفت تنزيهيّه چون قدوس و غنى و صمد ، يا به اسم صفت اضافيّه چون عليم و حكيم و قادر و حال به لسان استعدادات جزئيّه نيز بدين منوال است كه آن متقيد است