تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
عقل اول كه لوح محفوظ است و نفس كليه كه كتاب مبين است و نفس منطبعه كه كتاب محو و اثبات است ، و الّا اطلاع ممكن نيست كما قال تعالى :
وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً
و لو لا ما أعطاه الاستعداد السّؤال ما سأل . يعنى اگر چنان كه ( چنانچه ) استعداد او اقتضاى سؤال نكردى مسألت ننمودى ؛ چه هرچه بر بنده جارى مىشود در هروقتى از اوقات از جمله مقتضيات استعدادات اوست . پس سؤال او نيز ناشى از استعداد او باشد . فغاية أهل الحضور الّذين لا يعلمون مثل هذا أن يعلموه فى الزّمان الّذى يكونون فيه ، فإنّهم لحضورهم يعلمون ما أعطاهم الحقّ فى ذلك الزّمان و أنّهم ما قبلوه إلّا بالاستعداد . پس غايت اهل حضور و مراقبه كه استعداد خود را در هر زمانى از ازمنه نمىدانند آنست كه آنچه در زمان حاضر بر ايشان طارى شود دريابند و به حضور خود بدانند كه به حسب استعداد درين زمان حق سبحانه و تعالى ايشان را از احوال چه عطا خواهد داد ؛ و ادراك اين معنى نيز كنند كه قبول اين ميسّر نمىشود مگر به واسطه استعداد . آرى :
به استعداد يابد هركه زان شه چيزكى يابد * نه اندر به دو فطرت پيش ازين كان الفتى طينا ؟
و هم صنفان : صنف يعلمون من قبولهم استعدادهم ؛ و صنف يعلمون من استعدادهم ما يقبلونه . و ايشان دو گروه‌اند : يكى آنكه به واسطه قبول حال استعداد خويش دانند چون اهل استدلال از اثر به مؤثر ؛ و ديگر آنكه از استعداد خويش ندانند كه چه چيز قبول خواهند كرد چنان كه استدلال كنند از مؤثر به اثر . هذا أتمّ ما يكون فى معرفة الاستعداد فى هذا الصّنف . و تمام‌ترين ادراك در معرفت استعداد ، معرفت صنف اخير است . كه از