تا دل ز مراد خويش برداشتهام * سر بر فلك نهم برافراشتهام
چون مصلحت مرا تو به مىدانى * من مصلحت خود به تو بگذاشتهام
و منها ما لا يكون عن سؤال .
و قسم دوم آنكه به سؤال لفظى نباشد اگرچه به زبان حال و استعداد از سؤال چاره نيست .
سواء كانت الأعطية ذاتية أو أسمائيّة .
يعنى خواه عطاياى ذاتيه باشد و خواه اسمائيّه .
فالمعيّن كمن يقول : يا ربّ أعطنى كذا فيعيّن أمرا ما لا يخطر له سواه ، و غير المعيّن كمن يقول : يا ربّ أعطنى ما تعلم فيه مصلحتى من غير تعيين لكلّ جزء من ذاتى من لطيف و كثيف .
پس معيّن چون سؤال آنكس كه تعيين مراد كند و سرّ عرفان و نور ايقان خواهد ؛ و غير آن به خاطرش خطور نكند . لاجرم عطا به قدر سؤال بايد نه بهاندازهء بخشش بىغايت ذو الجلال ؛ كه آن معبّرست به
ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر
« 1 » و غير معين چون سؤال آن عارف كه دل از تصرّف و تعيين مراد برداشته باشد و كار مصلحت خويش به كارساز گذاشته و گويد : از تو آن مىخواهم كه تو دانى كه مصلحت من در آن است بىآنكه تعيين كنم مطلوبى را از براى هر جزوى از ذات خود كه آن جزء لطيف باشد چون روح و قلب و عقل و قواى آن ، يا كثيف چون اعضا و قواى بدنيّه ؛ چنان كه
رسول عليه السلام در باب تعيين مراد فرمود : « اللّهم اجعل لى فى قلبى نورا و فى سمعى نورا و فى بصرى نورا »
حضرت حبيب از براى تعليم طالبان طلب نتيجهء قرب نوافل
هامش
( 1 ) - بشر انسانهاى ظاهرى و اكثرى هستند چنانكه لفظ بشر بدان حكايت مىكند چه بشره ظاهر پوست و روى پيداى شىء است . يعنى آن مقامات و درجاتى كه خداوند تعالى براى بندگان صالح خود آماده فرمود ، چشم هيچ بشر ظاهرى نديده است و گوش وى نشنيده است و بر قلب وى نگذشته است .