مردگان كهنه را جان مىدهد * تاج عقل و نور ايمان مىدهد
دل مدزد از دلرباى روحبخش * كه سوارت مىكند بر پشت رخش
سر مدزد از سر فراز تاج ده * كو ز پاى دل گشايد صد گره
تا كه گويم در همه ره زنده كو ؟ * سوى آب زندگى پوينده كو ؟ « 1 »
فقد علمت حكمة نشأة جسد آدم أعنى صورته الظاهرة .
پس به تحقيق دانستى حكمت نشأت جسد آدم را اعنى صورت ظاهرهء او را و آن حكمت ظهور احكام اسما و صفات است درين نشأت .
و قد علمت نشأة روح آدم اعنى صورته الباطنة ،
و هرآينه دريافتى حكمت نشأت روح آدم را اعنى صورت باطنهء او را و آن حكمت ربوبيّت و خلافت است بر عالم .
فهو الحقّ الخلق .
پس آدم حق است به اعتبار ربوبيّت او مر عالم را و به اعتبار اتصاف به صفات الهيّه ؛ و خلق است به اعتبار مربوبيّت و عبوديتش . يا گوئيم حق است به اعتبار روحش و خلق است به اعتبار جسدش . بيت :
اى تو به فكرت دويى خون حبيب ريخته * نيك نگر كه او تويى اى تو ز خود گريخته
تن مركب تست حق تن را بشناس * بل راكب مركب بدن را بشناس
از خود به خدا ره نتوانى بردن * از خود به خود آ و خويشتن را بشناس
و قد علمت نشأة رتبته و هى المجموع الّذى به استحقّ الخلافة .
و به درستى كه دانستى نشأت رتبت او را كه عبارت است از روحانيّت و
هامش
( 1 ) - ابيات از دفتر پنجم مثنوى عارف رومى است .