حكمى از احكام اسما و صفات حق به ظهور نه پيوستى . لاجرم چنان كه عالم را بىسريان حق در موجودات به ذات و صفات وجود نيست احكام و صفات حق را نيز بىحقايق عالم كه اعيان معقولهء كلّيّه است ظهور نيست . بيت :
گر دوست بىنظير است ما نيز ناگزيريم * ما را وجود از وى او را ظهور از ما
و من هذه الحقيقة كان الافتقار من العالم إلى الحقّ فى وجوده ،
يعنى ازين ارتباط كه ثابت است در نفس امر محقق است افتقار عالم به حضرت حق در وجود .
فالكلّ مفتقر ما الكلّ مستغن * هذا هو الحقّ قد قلناه لا نكنى
يعنى هريكى را از عالم به حضرت حق در وجود و رب او به واسطه ارتباط افتقار متصور است . اما عالم در وجود و كمالاتش مفتقر است به ربّ ؛ و امّا ربّ را در ظهور او و ظهور اسما و صفاتش عالم را در كارست ، پس افتقار در همه هست و از همه ازين روى استغنا منتفى است و آنچه گفتيم حق آنست و ما از براى ارشاد طالبان ستر حق نمىكنيم .
فان ذكرت غنيّا لا افتقار به * فقد علمت الّذى من قولنا نعنى
پس اگر تو ذكر كنى كه به حكم : « و
اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ »
ملاحظه افتقار را در جانب ربّ مجال نيست ، گوئيم هرآينه از آنچه به تقديم رسيد به تحقيق دانستى كه سخن ما در ارتباط است ميان حق و عالم و اين به واسطهء اسمائى است كه به ذوات خود طلب عالم مىكنند پس اين اسما را در ظهور افتقار هست به عالم نه ذات الهيّه را كه آن از حيثيّت اوئى او از عالم و عالميان مستغنى است .
فالكلّ بالكلّ مربوط فليس له * عنه انفصال خذوا ما قلته عنّى
پس ارتباط در همه متحقق است لاجرم نيست عالم را انفصال از حق بگيريد به طريق قبول و اذعان آنچه به شما رسانيدم از حقائق عرفانى ، زيرا كه حديث اهل اللّه و مقالات مقربان درگاه إله ، بيت :