چراغ را بر يك نسق مشتعل بيند پندارد كه شعلهء او از ابتدا تا انتها يك شعله است بعينه ؛ و عقلا دانند كه هر لحظه او را صورتى متجدد مىشود . بيت :
هم امر محققى و هم صرف خيال * جويندهء آنچه نزد عقل است محال
هر لحظه شود وجود و حال تو جديد * با آنكه همانى ابدا در همه حال
و چون امر چنين باشد حضرت حق اوّل بود در عين آخريّت ؛ و آخر باشد در عين اوليت و ازلا و ابدا اين دو صفت دائم باشد .
ثمّ ليعلم أنّ الحقّ وصف نفسه بأنّه ظاهر و باطن فأوجد العالم عالم غيب و شهادة لندرك الباطن بغيبنا و الظاهر بشهادتنا .
بعد از آن ببايد دانست كه حق سبحانه و تعالى خود را وصف كرد به اينكه ظاهرست و باطن ، پس ايجاد كرد « عالم انسانى » را و يا « عالم كبير » را كه آن نيز صورت انسان است و مسماست به انسان كبير بر دو نوع عالم غيب و عالم شهادت يعنى عالم روح و عالم جسم ، تا عالم باطن را كه « جبروت و ملكوت » است به غيب خود كه روح و قلب و قواى روحانيّه است ادراك كنيم ؛ و عالم ظاهر را به ابدان و مشاعر و قواى منطبعه در وى معلوم كنيم .
يا معنى چنان باشد كه غيب حق را از روى اسما و صفاتش نه از حيثيت ذاتش به غيب خود كه اعيان غيبيّهء ماست دريابيم ؛ و ظاهر حق را كه آن مظاهر اسماست
هامش
-به بينى عكس تو ثابت در آنست * همىدانى محلّ آن روانست
گمانت عكس ثابت ، آب سيّال * به يك جا جمع گرديدند فى الحال
ولى اين رأى حسّ ناصوابست * كه گويد عكس تو ثابت در آبست
خرد از روى معيار دقيقى * بگويد اين بود حكم حقيقى
كز آب و انعكاس نور ديده * شود عكس تو هرآنى پديده
نمايد اين توالى مثالت * چو عكس ثابتى اندر خيالت