ثمّ نرجع إلى الحكمة فنقول : اعلم أنّ الأمور الكلّيّة و إن لم يكن لها وجود في عينها فهى معقولة معلومة بلا شك فى الذّهن ؛ فهى باطنة لا تزول عن الوجود العينى .
يعنى اعراض مىكنيم از حكايت ملائكه و رجوع مىنماييم به تقرير حكمت الهيّه ؛ و مراد شيخ قدس سره درين حكمت بيان ارتباط است ميان حق و عالم ؛ و بيان آنكه انسان مخلوق بر صورت حق است . پس اصلى بنياد نهاد كه مقصود بر آن متفرع تواند بود . و گفت بدانكه امور كلّيّه يعنى حقايق لازمه مر طبايع را كه موجودست در خارج چون حيات و علم و قدرت و ارادت و غير اين ، اگرچه اين امور را ذات موجوده در خارج نيست ؛ و ليكن در ذهن معقول و معلوماند بىشك . پس هميشه اين امور از روى معقوليّت پوشيدهاند و با وجود اين زائل نمىشود و منفك نمىگردد ( كذا - زائل نمىشوند و منفك نمىگردند - ظ ) از وجود عينى . چه او از جمله لوازم اعيان موجوده است در خارج .
و لها الحكم و الأثر فى كلّ ما له وجود عينى .
و اين امور كلّيّه را حكم و اثر هست در اعيان كونيّه و حقايق خارجيّه ، چه اين امور حكم مىكنند بر طبايعى كه معروضات ايشان است به اينكه حىّ است و ذات علم و قدرت ، و مترتب مىگردد بر وى آنچه لازم مىآيد از افعال و آثار ، چه شك نيست كه طبيعت موجوده به علم تمييز مىكند در ميان اشياء و به قدرت تمكّن مىيابد بر افعال .
بل هو عينها لا غيرها ، أعنى أعيان الموجودات العينيّة .
بل كه موجودات عينيّه عين آن امور باشند نه غير او ، چه حقيقت همه حقايق ، يك حقيقت است و آن ذات الهيّه است و به اعتبار تعيّنات و تجلّياتش در مراتب متكثّره حقايق مختلفه مىگردد ؛ گاهى جوهريّه و مبتدعه و گاهى عرضيّهء تابعه .
پس اعيان ازين حيثيت كه اعيان متعدّده است نيست مگر عرض چيزى كه به اجتماع آن حقيقت جوهريّه خاصه متحقق گشته است ، چنان كه در آخر فص شعيبى
شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: حسين بن حسن خوارزمي
ص١٣٠