تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
بس بلا و رنج بايست و وقوف * تا رهد آن روح صافى از حروف اى خدا جان را تو بنما آن مقام * كاندر آن بىحرف مىرويد كلام « 1 »
فلو عرفوا نفوسهم لعلموا ، و لو علموا لعصموا . پس اگر ملائكه نفوس و حقايق خود را بشناختندى هرآينه لوازم آن را از كمالات و نقايص و عدم علم خود را به مرتبهء انسان كامل دانستى و نزد ايشان محقق شدى كه حق سبحانه و تعالى را اسمائى است كه بدان متحقّق نگشته‌اند ؛ و اگر دانستندى از نقصان جرح ديگرى به تزكيهء نفس خويش نگاه داشته شدندى . چه علم در اغلب احوال موجب خلاص نفس است از وقوع در مهالك . بيت :
خاتم ملك سليمان است علم * جمله عالم چون تن و جان است علم نيست غير از علم رهبر سوى دوست * كيمياى دولت و اقبال اوست
ثمّ لم يقفوا مع التّجريح حتّى زادوا فى الدّعوى بما هم عليه من التّقديس و التّسبيح . يعنى ملائكه اكتفا نكردند به طعن و جرح آدم ؛ بلكه در تزكيهء نفس خويش و تطهير آن و دعوى تسبيح و تقديس مبالغت نمودند « 2 » . و اگر حقيقت خود را شناختندى هرآينه دريافتندى كه در حقيقت مسبح و مقدس نفس خويش حق است در مظاهر ايشان و يقين دانستندى كه اين دعوى موجب شرك خفى است . بيت :
درين نوعى از شرك پوشيده هست * كه زيدم بيازرد و عمرم بخست « 3 »
هامش
( 1 ) - ابيات از دفتر چهارم مثنوى عارف رومى است . ( 2 ) - بلكه در مصباح الانس از فرغانى هجده خصلت از ملائكه را در اين مقام برشمرد كه در پيشتر نقل كرده‌ايم . ( 3 ) - يعنى در اينكه گويى زيد مرا بيازرد و عمرو مرا بخست نوعى از شرك هست .