يعنى اين عطاء عين حقّ آن چيزست . پس حبّ رسول صلى اللّه عليه و سلم عين حقّ اوست از براى آنكه اعيان رجال اقتضا مىكند حب نساء را اگرچه از وجهى ديگر رجل محبوب مرأة است و معشوق او و مرأة محبّه و عاشقهء او ، و به اجتماع دو صفت عاشقيّت و معشوقيت در هريكى در ميان ايشان ارتباط حاصل شد و سرايت كرد محبّت در جميع مظاهر .
پس هريكى از محبّ و محبوب عاشق است از وجهى و معشوق از وجهى چنان كه حقّ محبّ است از وجهى و محبوب از وجهى . لاجرم محبّت رابطه شد ميان حقّ و خلق . پس همچنانكه معشوق ناگزير آن عاشق است عاشق نيز ناگزير آن معشوق است ؛ بلكه ناز و كرشمهء معشوقانه عاشق را شايد از آنكه عاشق پيش از وجود خود خواستار معشوق نبود و معشوق پيش از وجود عاشق خواستار عاشق بود . بيت :
شمع ازلى دل منت پروانه * جان همه عالمى مرا جانانه
از شور سر زلف چو زنجير تو خاست * ديوانگى دل من ديوانه
فما أعطاه إلّا باستحقاق استحقّه ( و استحقّه - خ ) بمسمّاه ؛ أى بذات ذلك المستحقّ . « 1 »
يعنى عطا نداد حقّ حب را به محمد عليه السلام مگر به استحقاق كه عين اين مستحق طلب كرد حب را از حقّ ، لاجرم عطا دادش به حسب استعدادش .
بيت :
به استعداد يابد هركه از ما چيزكى يابد * نه اندر به دو فطرت پيش ازين كان الفتى طينا ؟
هامش
( 1 ) - در نسخ فصوص الحكم بعد از كلمه « المستحق » قريب يك سطر عبارت بدين صورت است :
« اى بذات ذلك المستحق [ و انما قدم النساء لأنهن محلّ الانفعال كما تقدّمت الطبيعة على من وجد منها بالصورة ] و ليست الطبيعة . . . » آنچه كه در ميان اين دو علامت [ ] آمده است ، در نسخ خوارزمى نيامده و ترجمه نشده است .