تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 1088

مساهمون:

ص١٠٨٨
و هركه ايشان را خاصّه به جهت شهوت طبيعيّه دوست دارد علم او به حقيقت اين ناقص باشد و محبت و شهوت نزد او صورت بىجان بود ، و اگرچه در نفس امر اين صورت ذات روح است اما غير معلومه باشد . لمن جاء امرأته أو أنثى ( لامرأته أو لانثى - خ ) حيث كانت لمجرّد ( به مجرد - خ ) الالتذاذ و لكنّ لا يدرى لمن فجهل من نفسه ما يجهل الغير منه ما لم يسمّه هو بلسانه حتّى يعلم . آن‌كس را كه جمع شدن او با مرأة از براى مجرّد التذاذ باشد و نداند كه لذّت از كه مىبايد و معلوم نكند كه متجلّى به اين لذت كيست ، پس در حقيقت او جاهل باشد به امر نفس خود را و نمىداند كه مظهرى است از مظاهر حقّ سبحانه . از براى اين مرأة را نيز كه صورتى است از صور نفس او نمىداند و نمىشناسد كه در حقيقت غير او نيست ، لاجرم نمىشناسد كه حقيقتى كه متجلّى به صورت اوست ، آن حقيقت است كه لذت مىيابد از حقّ كه متجلى است به صورت مرأة . پس او از نفس خويش نمىداند آن را كه تا نگويد ديگران از او نمىدانند . بيت :
نيست در هستى بتر از ناشناخت * يار با او و نيارد عشق باخت
كما قال بعضهم :
صحّ عند النّاس أنّى عاشق * غير أن لم يعلموا عشقى به من
( غير أن لم يعرفوا عشقى لمن - خ )
يعنى به حكم آنكه مىگويند كه عشق و مشك را نتوان نگه داشت خلق مىدانند كه عاشقم ، و از اشك گلگون و چهرهء كاهى مىشناسند كه در عاشقى صادقم :
مرا اگر تو ندانى بپرس ازين شبها * بپرس از رخ زرد و ز خشكى لبها ميان صد كس عاشق چنان پديد بود * كه آفتاب و مه اندر ميان كوكبها
اگرچه عاشقى مرا مىدانند اما معشوق حقيقى مرا نمىشناسند مجنون