كما عمّ الفناء فيها عند حصول الشّهوة . « 1 »
يعنى از براى آنكه رجل مرأة را دوست داشت و مرأة نيز رجل را دوست داشت و هريكى با ديگرى طلب غايت وصلت كرد شهوت اجزاى بدن را شامل گشت كما قيل :
إذا ما تجلّى لى فكلّى نواظر * و إن هو ناجانى ( نادانى - خ ) فكلّى مسامع « 2 »
پس از براى عموم شهوت و رغبت به سوى آنكه او را وجه غيريّت و امتياز هست از حقّ ، هريكى را حقّ تعالى امر كرد به غسل جميع اجزاى بدن ، پس عموم يافت طهارت چنان كه شهوت و محبّت موجبه مر فناى محبّ را در محبوبش عموم داشت .
فإنّ الحقّ غيور على عبده أن يعتقد أنّه يلتذّ بغيره .
از براى آنكه حقّ سبحانه و تعالى غيور است غيرت مىبرد بر بندهء خود كه اعتقاد كند بر اين وجه كه به غير حقّ لذّت دارد ، اعنى به آنچه اسم غير و سوى بر وى اطلاق كرده مىشود و به صفت حدوث و امكان متّصف مىگردد . اگرچه در حقيقت غير نيست . و از براى آن فرمود أن يعتقد أنّه يلتذّ بغيره ، كه عارف در حالت
هامش
( 1 ) - شيخ اكبر در غايت مواصلت اجساد نيكو تعبير فرموده است ، و ما در اين موضوع در درس بيست و سوم كتاب دروس اتحاد عاقل به معقول ( ص 459 ) از خواجه زين الدين نقل كردهايم كه هيچ مواصلت قوىتر از وصال نفسانى نيست ، و وصال نفسانى اتحاد است ، و نهايت مواصلت اجساد مجاورت آنها است ؛ و به همين عبارت شيخ اكبر در آنجا اشارتى نمودهايم ، و به عرض رساندهايم كه صاحب اسفار در فصل بيستم از موقف هشتم إلهيات آن ( ط 1 - رحلى - چاپ سنگى - ص 146 ) هم در مواصلت اجساد ، و هم در وصال نفسانى به اتم بيان و اكمل توضيح ، افاده فرموده است ؛ جز اينكه هريك را بيانى خاص در ايفاى مقصود است .
( 2 ) - بيتى از قصيده عينيّه ابن فارض است ( ديوان ابن فارض - ط بيروت - ص 211 ) ، و لكن صورت شعر در ديوان بدينگونه است :إذا ما بدت ليلى فكلّي أعين * و إن هي ناجتني فكلّي مسامع