و درين كلام كه انسان را به منزلت انسان عين حق داشت اشارت است به نتيجهء قرب فرائض كه بدين قرب انسان سمع و بصر حق شود و حصول اين سعادت « انسان كامل » را بعد از فناى اوست از ذات خويش و بقاى او به حق در مقام « فرق بعد الجمع » ، « 1 » و رتبت اين عالىترست از نتيجهء قرب نوافل كه حق سمع و بصر عبد شود چون صفات عبد فانى گردد .
پس انسانى كه حق را به منزلهء « انسان عين » باشد غير انسان كامل نتواند بود و هم ازين روى كه انسان كامل به اعتبارى واسطه است در ميان حق و عالم به منزلت انسان عين است كه واسطه [ است ] در ميان « رائى » و « مرئى » .
و هرآينه ازين تقريرات سرّ « حسنات الأبرار سيئات المقرّبين » ، بر تو منكشف گردد و لمّيت معاتب شدن آدم به اندك زلّت روشن شود . آرى بيت :
بود آدم ديدهء نور قديم * موى در ديده بود كوه عظيم
گرچه موئى بد گنه كو جسته بود * ليك آن مو در دو ديده رسته بود
فإنّه به نظر الحقّ تعالى إلى خلقه فرحمهم .
چون بيان اين معنى به تقديم رسيد كه « انسان كامل » حق را به منزلهء « انسان عين » است لمّيت آن را بيان مىكند كه : بدين انسان كامل نظر كرد حق سبحانه و
هامش
( 1 ) - در اصطلاح عرفانى فرق احتجابست از حق به خلق - يعنى جمله خلق بيند و حق را غير داند - . و جمع مشاهده حق است بىخلق ، و اين مرتبه فناى سالك است چه تا زمانى كه هستى سالك بر جاى باشد شهود حق بىخلق نيست . و جمع الجمع شهود خلق است قائم به حق به اين معنى كه حق را در جميع موجودات مشاهده نمايد ، و اين مقام بقاى باللّه است كه آن را فرق بعد الجمع و فرق ثانى و صحو بعد المحو خوانند .فرق چبود عين غير انگاشتن * جمع غيرش را عدم پنداشتن
صاحب تعطيل اهل فرق دان * كو نديده است حق در اين عالم نشان
هركه گويد نيست كلّى هيچ غير * در يقين اوست مسجد عين دير
جمع جمع است آنكه بيند حق عيان * در مراياى همه فاش و نهان
صاحب اين مرتبه كامل بود * زان كه اين آن هر دو را شامل بود