فلمّا أبان أنّه نفخ فيه من روحه ، فما اشتاق إلّا لنفسه . أ لا تراه خلقه على صورته لأنّه من روحه ؟
يعنى چون حق تعالى اظهار كرد كه در مجلاى انسانى از روح خويش دميده است لاجرم به حسب حقيقت اشتياق او هم به نفس خويش و هويّت متعيّنه به تعيّنات خلقيّهء خود باشد . بيت :
نيست غير او كه دارد غير دوست * در حقيقت اوست شوقش هم بدوست
نمىبينى كه حق سبحانه و تعالى انسان را چگونه بر صورت خويش آفريد ؟
و اين بدان جهت است كه در وى از روح خود دميده است .
و لمّا كانت نشأته من هذه الأركان الأربعة المسمّاة فى جسده أخلاطا ، حدث عن نفخه اشتعال بما فى جسده من الرّطوبة ، فكان روح الإنسان نارا لأجل نشأته .
و چون نشأت انسان از اركان اربعه است كه در جسدش مسمّاست به اخلاط ، حادث شد از نفخ حقّ اشتعال به آنچه در جسد اوست از رطوبت . و مراد ازين اشتعال افروختن آتش حرارت غريزيّه است كه حاصل مىگردد از سريان روح حيوانى در اجزاى بدن و مشتعل مىشود به واسطه رطوبت غريزيّه و اين رطوبت به منزلهء روغن است مر چراغ را . « 1 » چون نشأت جسمانيّهء انسان عنصريّه است روح حيوانيّه يا نفس ناطقهء او به صورت ناريّه ظاهر شد كه موجب اشتعال است
هامش
( 1 ) - در حكمت متعاليه از اين امر تعبير و تقرير شده است كه نفس به حسب حدوث جسمانى است . در عين نهم « عيون مسائل النفس » ، و شرح آن « سرح العيون في شرح العيون » در اين معنى كه نفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است به تفصيل تقرير و تحرير شده است .
افلاطون ، حرارت غريزيه را « نار الهيه » مىناميد ، بحث آن را در فصل دوم از باب دوم از قسم اول جواهر و اعراض اسفار در كيفيات ملموسه طلب بايد كرد ، و نگارنده را تعليقاتى بر آنست كه شايد سودمند باشد . ( اسفار - ط 1 - چاپ رحلى سنگى - ص 23 « فصل في ماهية الحرارة الغريزية و انّيتها . . . » ) .