آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشد * وز آب زندگانى اندر جگر چه آيد
از ديدن جمالى كو حسن آفريند * باللّه يكى نظر كن كاندر نظر چه آيد
مائيم و شور و مستى ، مستى و بتپرستى * زينسان كه ما شدستيم از ما دگر چه آيد
چيزى ز ماست باقى ، مردانه باش ساقى * در ده مى رواقى زين مختصر چه آيد
چون گل رويم بيرون با جامههاى پرخون * مجنون شديم مجنون از خواب و خور چه آيد
اى شه صلاح دين تو بيرون مشو ز صورت * بنما فرشتگان را كه از بشر چه آيد
فإنّه صلى اللّه عليه و سلّم قال فى حديث الدّجّال إنّ أحدكم لن يرى ربّه حتّى يموت ؛ فلا بدّ من الشّوق لمن هذه صفته .
تعليل اين سخن است كه مشاهدهء جمال خويش در آينهء محبّ لقاى خاصّ است ، چه قول او عليه السلام كه گفت كه هيچيك از شما ربّ خود را نمىبيند تا از خود نميرد ، دلالت مىكند برين معنى كه ملاقات ميان بنده و پروردگارش عزّ و جلّ مترتّب است بر موت عبد ، و آنچه مترتّب بر امر خاصّ باشد هرآينه خاصّ خواهد بود .
پس از شوق چاره نباشد . يعنى چون لقاى خاصّ موقوف بر موت است ، لاجرم آن را كه ربّ خويش جز به مردن نتواند ديد از اشتياق گزير نباشد .
و ببايد دانست كه اين خطاب مؤمنان موحّد راست نه كافران محجوب را ؛ چه مراد از موت يا موت ارادى باشد ، يا موت طبيعى .
و اوّل كه حاصل است عارفان را موجب لقاى حقّ است سبحانه و تعالى