لاجرم رسول عليه السلام اظهار كرد به اين قول امرى را كه در نفس اوست و هم امرى را كه در جانب الهى است . چه قول حق سبحانه و تعالى كه مىفرمايد
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي *
دلالت مىكند بدينكه نسبت آدم به ربّش بعينها نسبت جزوست به كلّش و فرع به اصلش ؛ و هر كل را حنين است به جزوش ؛ و هر اصل را شوق است به سوى فرعش . لاجرم ازين روى ارتباط بين الطرفين حاصل باشد و هريك از وجهى محبّ باشد و از وجهى محبوب .
ثمّ وصف نفسه بشدّة الشّوق إلى لقائه فقال للمشتاقين
« يا داود إنّى أشدّ شوقا إليهم »
يعنى للمشتاقين إليه . ( المشتاقين اليه - خ ) ، و هو لقاء خاصّ .
بعد از آن وصف كرد نفس خود را به شدّت شوق به لقاى آنكه مشتاق اوست و چون محبّ مشتاق در حقيقت عين محبوب است اگرچه به اعتبار تعيّن غير اوست « إلى لقائه » گفت . پس خطاب كرد داود را از براى مشتاقان و گفت شوق من به لقاى ايشان بيش از شوق ايشان است به لقاى من .
و اين لقاى خاص است . يعنى لقاى حقّ سبحانه و تعالى نفس خود را در صورت محبّ مشتاق لقاى خاص است و غير لقاى اوست مر نفس خود را در صورت اطلاق كلّى و غيب اصلى .
و اين لقاء را خصوصيّتى است كه بىاين تجلّى معيّن خالص نمىشود چنان كه در اوّل كتاب گذشت . و لهذا شوق او از شوق ايشان زيادت است از براى آنكه اين لقاء كه مطلوب حقّ است بىوجود محبّ كه مرآت جمالنماى اوست حاصل نمىشود . لاجرم حق را اشتياق لقاى محبّ پيش از وجود او بود و محبّ پيش از وجود خاص خود مشتاق نبود ؛
و هيچ شبهه نيست كه شدّت اشتياق به حسب طول مدّت است و كمال شوق هر مشتاق بهاندازهء علم اوست به كمال جمال ، و به مقدار ادراكش كمالات ظاهره را در محبوبش .
و حقّ سبحانه و تعالى منبع علم ذاتى و صفاتى است ؛ و نصيب هر عالم ،