از حضرت علم اوست . « 1 » پس علم او به حقيقت محبوب و كمالاتش اتم بود ، لاجرم شوق و محبّت او اقوى و اعظم باشد از محبّت و شوق هركه محبّ و مشتاق اوست . لاجرم چنان كه مقتضاى عشق است و موجب شوق محبّ خود را گاهى به شيره و شير بنوازد و گاهى چون شكرش در آب بگدازد ؛ گاهى از چاشنى شراب شوقش مست خراب سازد ، و گاهى جگرش بر آتش حسرت كباب سازد . از غلبات شوق و سلبات ذوق چندان لابهء عاشقانه كند كه محبّ مسكين را آشفته و ديوانه كند ؛ و اگر محبّ بيچاره به راه افاقت پويد جام مالامالش پياپى دهد و گويد : بيت
اين بخورد جام دگر آرمش * فارغ و هشيار نبگذارمش
از عدمش من بخريدم به زر * بىمى و بىمائده كى دارمش
شيره و شيرش بدهم رايگان * ليك چو انگور بيفشارمش
همچو سر خويش همىپوشمش * همچو بر خويش همىخارمش
روح من است و فرح روح من * دشمن و بيگانه نينگارمش
اوست گرفتار ولى آن كنم * كه تو بگوئى كه گرفتارمش
چون محبّ پرنياز از محبوب دلنواز آن محبّت و دلنوازى و آثار شوق و چارهسازى بيند در مقام شكر گويد ، بيت :
جز لطف و جز حلاوت خود از شكر چه آيد * جز نور پخش كردن خود از قمر چه آيد
جز رنگهاى دلكش از گلستان چه خيزد * جز برگ و جز شكوفه از شاخ تر چه آيد
جز طالع مبارك از مشترى چه يا بى * جز نقدهاى روشن از كان زر چه آيد
هامش
( 1 ) - در اين جمله تحريفات شگفتى به نسخهها روى آورده است ، عبارت صحيح همان است كه اختيار كردهايم و نيك مطابق عبارت تازى قيصرى است كه گفت : « و الحق تعالى منبع العلم الذاتى و الصفاتى ؛ و من حضرة علمه ، نصيب كل عالم من العلم . . . » .