فقد عرف ربّه »
. يعنى معرفت انسان به نفس خود مقدّم است بر معرفت ربّش از براى آنكه شناختن ربّ نتيجه شناختن نفس خود است ، و لهذا رسول صلى اللّه عليه و سلم فرمود كه هركه نفس خود را بشناسد پروردگار خود را تواند شناخت .
فإن شئت قلت بمنع المعرفة فى هذا الخبر و العجز عن الوصول فإنّه سائغ فيه ، و إن شئت قلت بثبوت المعرفة . فالأوّل أن تعرف أنّ نفسك لا تعرفها فلا تعرف ربّك ؛ و الثّانى أن تعرفها فتعرف ربّك .
يعنى اگر خواهى بگوى كه معرفت حقيقت نفس ممكن نيست از روى عجز از وصول به معرفت كنه او كه اين قول صحيح است از براى آنكه حقيقت او را بازگشت به حقيقت ذات الهيّه است و ذات الهيّه را ممكن نيست كه هيچ احدى غير او شناسد « 1 » آرى ، بيت :
كى عقل به ساحت جلال تو رسد * كى وهم به كنه لايزال تو رسد
در كنه كمالت نرسد هيچكسى * كو جز تو كسى تا به كمال تو رسد
و اگر خواهى بگوى كه معرفت نفس به حسب كمالات و صفاتش ممكن است بلكه عارفان را حاصل است و به واسطه معرفت كمالات نفس دست ادراك ايشان به معرفت ربّ از روى اسماء و صفات و اصل كه اين نيز جائز است ؛ لاجرم در مخاطبهء نفس خويش بگوى : بيت :
دلا هماى وصالى بپر چرا نپرى * ترا كسى نشناسد نه آدمى نه پرى
تو دلبرى نه دلى ، ليك بهر حيله و مكر * به شكل دل شدهاى تا هزار دل ببرى
هامش
( 1 ) - نگارنده رسالهاى در شرح حديث شريف :
« من عرف نفسه فقد عرف ربه »
نوشته است كه تاكنون بيش از نود وجه آن را معنى كرده است .