نفس خود در حقيقت . چه در ميان او و ربّش امتياز نيست مگر به اعتبار و تعيّن .
لاجرم غير نيست تا غير خود را دليل تواند بود . بيت :
آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب « 1 »
و لمّا كانت حقيقته تعطى الفرديّة الأولى بما هو مثلّث النشأة ( النشأ - خ ) لذلك قال فى باب المحبة التى هى اصل الوجود ( اصل الموجودات - خ ) :
« حبّب إلىّ من دنياكم ثلاث »
بما فيه من التّثليث .
يعنى ازين جهت كه حقيقت او صلى اللّه عليه و سلم حاصل است از تثليثى كه بر آن تنبيه كرده شد گفت از دنياى شما سه چيز مرا دوست گردانيده شد ، و محبت را كه اصل وجود است ظاهر ساخت در وى .
ثمّ ذكر النّساء و الطّيب و جعلت قرّة عينه فى الصّلاة ،
يعنى تقديم كرد ذكر نساء و طيب را بعد از آن گفت كه روشنى چشم در صلات است .
فابتدأ بذكر النّساء و أخّر الصّلاة ، و ذلك لأنّ المرأة جزء من الرّجل فى اصل ظهور عينها .
يعنى ابتداء كرد به ذكر نساء و تأخير كرد صلات را از براى آنكه مرأة جزء رجل است در اصل ظهور عين مرأة ، لاجرم اشتياق به جانب مرأة دارد چنان كه كلّ را به سوى جزء خود شوق و حنين است .
و چون ذكر كرد كه رسول ما - صلّى اللّه عليه و سلم - أدلّ دليل است بر پروردگارش و گفت دليل دليل است مر نفس خود [ را ] و كلام ديگر كه « و لمّا كانت حقيقته » است بر سبيل اعتراض واقع شد رجوع به كلام اول كرد و گفت :
و معرفة الإنسان بنفسه مقدّمة على معرفته بربّه ، فإنّ معرفته بربّه نتيجة عن معرفته بنفسه لذلك قال صلى اللّه عليه و سلّم ( قال عليه السلام - خ )
« من عرف نفسه
هامش
( 1 ) - بيتى از اوائل دفتر اوّل مثنوى عارف رومى است .