الهى كه آن « حضرت واحديّت » است ، اعنى حضرت اسما و صفات كه هر موجود را به حسب قابليّت استعدادات وجهى خاص بىواسطه بدان حضرت هست و راجع مىشود به حضرت امكانيّت كه جامع است مر حقايق ممكنات موجوده و معدومه را كه آن وجه كونى است كه بدان وجه متميز گشت اين نشأت از ربوبيّت و اتصاف يافت به عبوديّت و راجع مىشود به استعداد خاصى كه اقتضا مىكند آن را طبيعت كلّيّه كه آن مبدأ فعل و انفعال است در همه جواهر ، اقتضاى مخصوصى كه درين نشأت عنصريّهء حامله است مر جميع كمالات انسانيّه را .
و مىشايد كه مراد ازين اوصاف قواى روحانيّه و جسمانيّه باشد و وصف به محموليت مناسب اين معنى است ، و اين مرتبه طبيعت كلّيّه ، حاصر است قوابل همه عالم را اعلى و اسفل را ، يعنى روحانى و جسمانى را ، چه طبيعت كلّيّه محيط است عالم روحانى و جسمانى را ، لاجرم علو و اسفل درين دو عالم به حسب مرتبه تواند بود .
و هذا لا يعرفه عقل بطريق نظر فكريّ ، بل هذا الفنّ من الإدراك لا يكون إلّا عن كشف إلهيّ منه يعرف ما أصل صور العالم القابلة لأرواحه .
يعنى اين امر مذكور تحقيق آن ، وراى طور عقل و طريق نظر فكرى است ، بلكه ادراك اين معانى محتاج است به فيضان نور ربّانى تا بصر بصيرت جلا پذيرد و حجب از ديده دل مرتفع شدن گيرد تا او را بدان نور بيند و جميع حقايق كونيّه و الهيّه به دو منكشف شود و الّا ممكن نيست كه عقل به نظر فكرى و ترتيب مقدمات و اشكال قياسيّه چيزى ازين حقايق تواند دريافت . چه شأن عقل در قضايا اثبات امور خارجه است از ماهيّات و لازمه به لزوم غير بيّن و در اقوال شارحه اگر محدود مركّب باشد چاره نيست از دانستن اجزاى او پيش از معرفت محدود و معرفت حقيقت آن اجزا نيز چنان كه دانستى متعذر . و اگر محدود بسيط باشد كه او را جزو نباشد نه در خارج و نه در عقل ، تعريف او جز به لوازم بيّنه صورت نبندد . چون عقل نظرى متوجّه شود به معرفت حقايق بىتطهير محلّ از ريون حاجبه از ادراك
شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: حسين بن حسن خوارزمي
ص١٠٤