آرى ،
در جهانى و از جهان بيشى * همچو معنى كه در بيان باشد
فكانت الملائكة له كالقوى الرّوحانيّة و الحسّيّة الّتى هى النّشأة الإنسانيّة .
يعنى چون ملائكه بعضى قواى صورت عالم آمد و عالم انسان كبير است ، پس نسبت ملائكه به عالم چون نسبت قواى روحانى و حسّى است به انسان ، لاجرم چنان كه نفس ناطقه كه مدبر بدن است تدبير امر بدن مىكند به قواى روحانى كه آن عقل نظرى و عملى است و وهم و خيال و آنچه مشابه آن باشد و به قواى حيوانى و نباتى چون حواس خمس ظاهره و قوت غاذيه و ناميه و مولده مر مثل را و غير اين ؛ همچنين نفس كلّيّه تدبير مىكند در كلّ عالم به واسطه ملائكه مدبره كما قال تعالى :
فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً
و آن روحانيات كواكب سبعه است از سيّارات و غير آن از ثوابت .
و كلّ قوة منها محجوبة بنفسها لا ترى أفضل من ذاتها .
يعنى هر قوّتى از قواى روحانى ؛ خواه داخل باشد در نشأت انسانى و خواه خارج ، محجوب است بديدن نفس خود ، چه از نفس خود فاضلتر نمىبيند ، چون ملائكه كه نزاع كردند در استحقاق خلافت آدم ؛ و چون عقل و وهم كه هر يكى دعوى سلطنت مىكند در عالم انسانى و انقياد نمىنمايد غير خود را ، چه عقل دعوى مىكند كه محيط است به ادراك جميع حقايق و ماهيات بر آنچه هست به حسب قوّت نظريه ؛ و در واقع چنين نيست . و لهذا منحجب گشتند ارباب عقول از ادراك حق و حقايق به واسطهء تقليد ايشان مر عقول خود را ؛ و غايت عرفان ايشان علم اجمالى است به اينكه ايشان را موجدى است كه منزّه است از تعريفات كونيه و نمىدانند از حقايق مگر لوازم و خواص آن را .
و ارباب تحقيق و اهل طريق اين را به اجمال مىدانند و نيز مشاهده مىكنند تجليّات و ظهورات حق را مفصلا . لاجرم ايشان را اهتداء به نور اوست ، و سريان در حقايق به حسب تجلّى و ظهور او . و كشف ايشان خواص و لوازم حقايق را