ز درد جور آن دلبر مكن اى دل شكايتها * كه دردش عين درمان است و جور او عنايتها
كليم درگهء اوئى گليم فقر در بر كش * نه فرعونى چه مىجوئى سرير ملك و رايتها
خليل عشق جانانى درآ در آتش سوزان * نه نمرودى كه تا باشى شهنشاه ولايتها
چه راحتهاست پنهانى جراحتهاى جانان را * دريغا تو نمىدانى جفاها از رعايتها
اگر از ناز معشوقى كشد تيغ و كشد عاشق * نه هردم مىكند لطفش به پنهانى حمايتها
رموز عشق مولى را ز من بشنو به گوش جان * حديث ليلى و مجنون فسانه است و حكايتها
منم مجنون آن ليلى كه صد ليلى است مجنونش * بيا در چشم من بنگر ز عشق دوست آيتها
سر شكم لعل و رويم زر شد از تأثير عشق او * بلى بر عشق آسانست ازين گونه كفايتها ( كنايتها - خ )
به سوز دل چو مىسوزى عجب نبود حسين الحق * اگر در جان اهل دل كند آهت سرايتها
و إنّما ( فانما - خ ) فعلت به أمّه ذلك خوفا من يد الغاصب فرعون أن يذبحه صبرا و هى تنظر اليه .
ظاهر آنست كه لفظ « صبر » به صاد مهمله و باى منقوطه به يك نقطه از تحت
هامش
- ديوان مذكور نيامده است . غرض اينكه ديوان مطبوع خوارزمى ، علاوه اينكه به غلط به آن حسين نسبت داده شده است ، حاوى و جامع همه اشعار خوارزمى نيست .