و از روى مظهريّت متسمّى به ابدان گشته .
و چون به تحقيق دانى كه تعيّنات و اعتبارات از امور محقّقه نيست هم به بينائى و دانائى او جز يكى نبينى و جز يكى ندانى ؛ و از سر شوق و از روى ذوق در مخاطبهء اين حقيقت كه قبلهء اهل ديد و شناخت است گوئى : نظم .
بيا اى قبلهء اهل معانى * كه جان جان جانهاى جهانى
جهان را زندگى از تست زيرا * همه عالم تن و در وى تو جانى
تو جانى ليك از جسمى منزّه * تو ماهى ليك اندر لامكانى
تو در پنهانى خويشى هويدا * تو در عين هويدائى نهانى
تو مستورى ز چشم اهل غفلت * اگرچه پيش اهل دل عيانى
ز قدّوسى خود برتر ز عقلى * ز سبّوحى برون از هر گمانى
نمىيابد كسى در هر دوعالم * نشان تو مگر در بىنشانى
جمال روى خود را هم تو بينى * كمال ذات خود را هم تو دانى
جهان پرآيت حسن تو ليكن * چنين آيات خواندن تو توانى
ز خود فانى شو اى دل در ره عشق * كه تا يا بى حيات جاودانى
فما وصل إلينا من اسم يسمّى ( تسمّى - معا ) به إلّا وجدنا معنى ذلك الاسم روحه فى العالم . فما دبّر العالم أيضا إلّا بصورة العالم .
پس و اصل نشد به سوى ما اسمى كه حق بدان متسمّى است مگر كه معنى آن اسم و روحش را در عالم يافتيم ، لاجرم تدبير عالم نكرده باشد جز به صورت عالم .
و مراد از معنى اسم و روحش صفتى است كه آن اسم را از غيرش ممتاز گرداند و همه صفات كه آن ارواح اسماء واصله است به سوى ما چون حيات و علم و ارادت و قدرت و غير اين ، حاصل است در عالم و ثابت . و اسماء و صفات از حيثيّت تكثّر و امتيازش از ذات احديّت دمبهدم بىانقطاع به عالم ملحق ، لاجرم تدبير عالم جز به عالم نكرده باشد .