أخالف « 1 » ذا في لومه عن تقى كما * أخالف ذا في لؤمه عن تقيّة
ترقّى كردن عاشق از دركات بعد و غيبت به درجات مقاربت و مخاطبت
الغرض ، چون غنيم غيرت به پايمردى ملامت ، دست به غارتگرى هستى عاشق برآوردند و بقيّة السّيفى كه از زخم تيغ بىدريغ درد جسته بود بهيكبار مستأصل و متلاشى گشت ، انقشاع غيوم تعيّناتش او را صفايى بخشيد ؛ در حال ، قهرمان وقتش را اقتضا « 2 » آن شد كه از كنج زاويهء بعد به فضاى حضور در آيد و به عرض صورت حال اقدام نمايد . هرآينه ترجمان وجد به انشاى « 3 » « فيملي علىّ الشّوق و الدّمع كاتب » بر صفحات و جنات به مداد عبرات مؤدّاى « 4 »
و عنوان شأني ما أبثّك بعضه * و ما تحته إظهاره فوق قدرتي [ 484 الف ]
و لو كوشف العوّاد بي و تحقّقوا * من اللّوح ما منّى الصّبابة أبقت
لما شاهدت منّي بصائرهم سوى * تخلّل روح بين أثواب ميّت
تحرير كردن گرفت « 5 » .
نوك مژگانم به سرخى بر بياض روى زرد * قصّهء دل مىنويسد حاجت تقرير نيست
چون صورت حال عاشقى برين وجه معروض پايهء سرير سلطنت پناه معشوقى گشت ، عين الرّضا به امعان قضيّهء « 6 » او فرمان داده صاحب ديوان صبر - كه يكى از صدور ضابطان مملكت است و كار هيچ يك از عمّال اعمال ، چون صوم و صلاة و غيره ، بى
هامش
( 1 ) .B , C , D , EوH: أخالف
( 2 ) .D , GوH: اقتضاى
( 3 ) .G: + ع
( 4 ) .H: + شعر
( 5 ) .FوJ: + بيت ؛G: + فرد ؛H: + شعر
( 6 ) .H: قصّهء