تا دو چشمم به دوست بينا شد * هجر او وصل گشت و خارم ورد 64 ، 137
هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد * چنان افتد كه هرگز برنخيزد 79
هنوز آدم خاكى دم از عدم مىزد * كه جان من در خلوتسراى غم مىزد 78
نى منگر كو ز گيا مىرسد * در شكرش بين ز كجا مىرسد 77 ، 144
آن را كه دل و ديدهء بينا باشد * آنجا طلبد در كه همانجا باشد 69
چون معدن در به قعر دريا باشد * بر خشك طلب كنى ز سودا باشد 69
در عشق از اين بوالعجبيها باشد
77
مكن مكن كه پشيمان شوى و بد باشد * كه بىعنايت جان باغ چون لحد باشد 37 ، 118
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان * تا سيهروى شود هر كه در او غش باشد 72 ، 141
اين مايهء عمر صرف در چيزى كن * كانگاهكه اين نباشدت آن باشد 39 ، 119
پيوسته تو را حال پريشان باشد * خرج تو همه ز كيسهء جان باشد 119
روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت * كى تواند نفسى سايه بر آن صحرا شد 84 ، 148
شست كرشمه چو كمان دار شد * تير نينداخته در كار شد 57