مرا ز دولت عشق تو همتى است بلند * كه سر به پايهء وصلت فرونمىآرد 94
هر كه قلّاشتر ز مردم شهر * پيش او راه بيشتر دارد 32 ، 113
نه هر كه زبان دراز دارد * زخم از تن خويش باز دارد 41
زر از بهاى مى اكنون چو گل دريغ مدار * كه عقل كل به صدت عيب متهم دارد 43 ، 122
اين طرفه كه او من شد و من او و زمن يار * بيگانه چنان شد كه سر خويش ندارد 155
اين طرفه كه او من شد و من او و دگر باز * بيگانه چنان شد كه سر خويش ندارد 99 ، 155
سمندر نه اى گرد آتش مگرد * كه مردانگى بايد آنگه نبرد 100 ، 156
از دست چه سود گرنه زلفت پيچد * و ز پا چه هنر گرنه به كويت گذرد 102
مگر باد بهشت اينجا گذر كرد * كه چندين خرّمى در ما اثر كرد 30
گدايى در ميخانه طرفه اكسيريست * گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد 70 ، 140
دل را چه كنم اگر نه جانت شمرد * ديده چه بود اگر نه رويت نگرد 102
چه مستى است ندانم كه ره به ما آورد * كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد 30 ، 112
مگر سروى ز طارم سر بر آورد * كه ما را سربلندى در سر آورد 67 ، 138
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: اكرم جودى نعمتى
ص١٨٠