تو فرض كن كه چو سوسن همه زبان گردم * كجا ز عهدهء مدحت برون توان آمد 66 ، 138
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند 96 ، 154
كاين گره از رشتهء دين كردهاند * پنبهء حلّاج بدين كردهاند 68 ، 138
تو را از دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانجى بپروردهاند 43 ، 122
مصلحت وقت در آن ديدهاند * كز تو خر و بار تو بخريدهاند 68 ، 138
پيش دران پرده در انداختند * عرصهء تلبيس برانداختند 28 ، 110
پيشروان پرده برانداختند * پردهء تركيب در انداختند 110
يك قطره از آن جرعه به افلاك رسيد * رقاص شدند و جمله حال آوردند 52
ايشان دارند دل من ايشان دارند * ايشان كه سر زلف پريشان دارند 77
اهل يقين طايفهء ديگرند * ما همه پاييم اگر ايشان سرند 80 ، 145
بيچاره كه در ميان دريا افتاد * مسكين چه كند كه دست و پايى نزند 58
در نگيرد به بتان گريهء گرم و دم سرد * كاين درختان به چنين آب و هوا بر ندهند 95 ، 154
رحمت صفت خداى باقى است * وان را كه خداى برگزيند 62 ، 136
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: اكرم جودى نعمتى
ص١٨٢