شرح
( 531 ) حال ، همگى حقيقت من از شرك وصف حسّ منزّه است و ذات خود را يگانه كردهام ؛ پس شادمانى و فرح من ، در وجود خود من است .
( 532 ) ستودن صفات من توسط خود من ، ستايشگر مرا توفيق مىدهد كه مرا حمد گويد ؛ در حالى كه ستايش من به وسيلهء صفات ، نكوهش من است .
( 533 ) هر كه وصف مرا به [ ذات ] من بيند ، همنشين من است و هر كه مرا به وصف من بيند ، از آنجا كه من او را در حجاب افكندهام ، هرگز به جايگاه من نرسد .
( 534 ) ياد كرد نامهاى من با ذات من ، ديدن در بيدارى است ؛ و يادكرد ذات من با آن نامها ، ديدنى است در سبكخواب خفتگى .
( 535 ) بدين گونه ، كسى كه معرفتش به فعل من باشد ، به من جاهل مىماند و هر كه فعل مرا با ذات من شناسد ، عارف حقيقى باشد .
( 536 ) پس علم مشهورترين صفات ( شنوايى ، بينايى ، گويايى و توانايى ) را در محلهاى ظاهرى ايشان ( گوش ، چشم ، زبان و دست ) از نفسى دريافت كن كه به اين صفات سخت داناست .
( 537 ) و فهم اسامى ذات از صفات مذكور را ، كه در باطن عوالم ظاهرى است ، از روحى دريافت كن كه اشارهكننده بدان است .
( 538 ) ظهور صفات من از نامهاى اعضايم - كه نفس من از روى حكمت و مصلحت ، به طور مجازى بدانها مسمّى گشته است -
( 539 ) نقش دانشهايى است بر پردهء كالبدها كه از فراسوى حسّ در نفس پنهان گشته است .
( 540 ) و اسماء ذات من از صفات پنهانىام - كه روح براى گذر از اسرارى ، به يارى آنها شادمان گشته است -
( 541 ) كليد گنجينههايى از معانى اشارت است كه با نهفتههايى كه ضماير پنهان مىكنند ، احاطه شده است .
( 542 ) و آثار آن كليدها در عوالم ، كه به علم كليدها وابسته است و هستىها نيز به آنها وابستهاند و از آنها بىنياز نيستند ،