شرح
( 495 ) و راز « بلى » پاسخ به خدا ، آيينهء كشف آن نكتهء لطيف است ؛ و اثبات معنى جمع ، نفى مفهوم معيّت و همراهى است .
( 496 ) ديگر نه تاريكيهايى هست كه بپوشاند و نه هيچ ستمى كه بيم و هراس آرد ؛ زيرا نعمت نور من ، آتش خشمم را فرونشانده است .
( 497 ) هيچ وقت و زمانى از شمار ماهها نيست كه حسابكنندهء پيدايش وجود من گردد ، مگر آنكه خارج از مفهوم زمان باشد .
( 498 ) آنكس كه در زندان زمان گرفتار است ، فراسوى زندان خويش را در بهشت جاودانه نمىتواند ديد .
( 499 ) افلاك به واسطهء من مىگردند . شگفتا از قطب افلاك كه محيط است بر آنها ؛ در حالى كه قطب ، بايد نقطهء مركز باشد .
( 500 ) پيش از من ، قطبى از اقطاب سهگانه نبود كه من جانشين او شده باشم ؛ با اينكه قطب بودن اوتاد ، از طريق بدليّت ( در گذشتن يكى از اقطاب سهگانه و نشستن يكى از اوتاد چهارگانه به جاى او ) است .
( 501 ) از خط مستقيم من درمگذر ، كه دفينهها در گوشهها نهان است ؛ نيكوترين فرصتها را غنيمت شمار .
( 502 ) از من است كه محبت و ولا در ذراتى كه در من بودند ، پيدا شد ؛ و از من و براى من است كه شير پستانهاى « جمع » سرشار و روان گشت .
( 503 ) شگفتآورترين چيزى كه در حريم يار ديدم و مرا خوش آمد ، در حالى كه از دميدن روح القدس در قلبم هراسى داشتم ،
( 504 ) و در حالى كه معشوق ، حسن خود را به من نماياند و من از هوش بىهوش گشتم و آرايههايم در اثر دهشت بر جاى نماند ،
( 505 ) آن بود كه خويشتن را به واسطهء معشوق فراموش كردم ؛ به گونهاى كه خود را ديگرى پنداشتم و به درستى و استوارى گمان خود توجه نكردم .
( 506 ) غفلت و فراموشى من در آن بارگاه ، مرا سرگشته كرد ؛ چنان كه به خود نيامدم و خواستهء خود را از تهمت و گمانى كه به خود داشتم ، جستجو نكردم .