شرح
( 519 ) و در پى نفسهاى خود مىشتافتم ، تا مگر به واسطهء آن نفسها ، يابندهء خود گردم ؛ در حالى كه روا مىدانستم [ از طريق اين نفسها ، به حكم مقام جمع ] او بر من بگذرد .
( 520 ) چنين بود تا هنگامى كه برقى از من بر چشم من پيدا شد و روشنايى صبح من پديد آمد و تاريكىام [ از من ] جدا و دور شد .
( 521 ) در آنجا به چيزى رسيدم كه عقل حتى از مادون آن بازمانده است : رسيدن و پيوستن من از خودم به خودم .
( 522 ) آنگاه كه از سر يقين به خود رسيدم ، چهرهام شادمانه درخشيد ؛ يقين من بستن بار سفرم بود .
( 523 ) زمانى كه در طلب خويش بودم ، خودم خود را رهنمايى كردم و نفس من به وسيلهء خودم ، رهبر من به حقيقت خودم شد .
( 524 ) آنگاه كه پردههاى پوشش حسّ را كه اسرار حكمت من آنها را فروهشته بود ، برداشتم ،
( 525 ) حجاب نفس را به واسطهء برانداختن نقاب ، از او بر گرفتم . پس نفس من پاسخگوى سؤال من شد .
( 526 ) من جلاى آيينهء ذات خويش از زنگار صفاتم بودم و از من بود كه آن آينه پوشيده از تابشهاى نور من شد .
( 527 ) و خود را به خود نماياندم ، آنگاه كه موجودى غير از من در عالم وجودم نبود تا حكم به انبوهى و زحمت كند .
( 528 ) و خود را شنيدم در يادكرد يادكنندهء نامم ؛ در حالى كه نفس من با نفى حسّ [ آن را ] شنيد و مرا بلند پايه گردانيد .
( 529 ) و خود را در آغوش گرفتم ؛ اما نه با در بر گرفتن پيكر خود به وسيلهء دستهايم ، بلكه حقيقت و هويّت خويش را در آغوش گرفتم .
( 530 ) و بوى خود را به خويشتن بويانيدم ؛ در حالى كه روح نفس كشيدن من ، نفسهاى عبير سوده را خوشبو مىكرد .