شرح
( 446 ) پند خود را هم با صدق نيّت به دور انداختم ، به دور انداختن كسى كه با اخلاص است ؛ و نيز سخن خود را در هر بخشى [ كه اكنون گفتم ] از بهر عبرت به دور افكندم .
( 447 ) قلب من سرايى است كه من در آن سكونت دارم ؛ و فرود آن [ مقامى است كه ] ظهور صفاتم از نهفتگى من ، از آنجا صورت مىپذيرد .
( 448 ) و از جملهء آن صفات ، جانب راست من است كه در من « ركن مقبّل » است ؛ و بوسهء من بر دهان خودم ، بنا به حكم مقام جمع ، جزو « قبلهء » من است .
( 449 ) من در حقيقت و عالم معنى ، بر گرد خود طواف مىكنم ؛ و « سعى » من از « صفا » ى من به سوى « مروه » ام و از براى خود من است .
( 450 ) من ظاهر من ، در حرمى از باطن من است و در پيرامون آن ، بيم يغماى همسايگان مىرود .
( 451 ) نفس من با روزه گرفتنم از غير من پاكيزه شد و منفرد گشت و به فزونى فيض ، زكات مرا داد .
( 452 ) در عالم شهود ، در بيدارىام از سبكخواب ، دوگانگى وجود تبديل به يگانگى در مقام اتحاد شد .
( 453 ) اين كه من سرّ نفس خود را از مقامات خصوصى حقيقت به سوى خودم بالا مىبرم ، همچون سير من در مسائل عمومى شريعت است .
( 454 ) به واسطهء عالم لاهوت ، از حكم مظهر خويش غافل نمىشوم ؛ چنان كه به وسيلهء عالم ناسوت ، ظاهركنندهء حكمت خود را فراموش نمىكنم .
( 455 ) پس ، از من بود كه پيمانها بر عهدهء نفسم استوار گشت و از من بود كه حدود و قوانين بر حواس ظاهرىام اقامه شد .
( 456 ) و همانا از خود من ، رسولى به سوى من آمد كه آنچه من از آن رنج مىبردم ، بر او دشوار مىآمد و آزمند بود كه با من مهربانى كند .
( 457 ) پس حكم خود را از نفس خويش بر نفس راندم و آنگاه كه نفس ، فرمان خود را عهدهدار شد ، از آن روى برنگردانيد .