تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
شرح
( 410 ) فكر من به ديدهء تخيّلم ، معشوق را مىنگرد و ذاكره‌ام به گوش هشيارى ، او را مىشنود . ( 411 ) و وهم من او را با تصور ، براى نفس حاضر مىگرداند و فهم من او را براى حس همنشين مىپندارد . ( 412 ) پس به شگفت مىآيم از مستىام به غير باده ، و شادمان مىشوم در درون خود ؛ در حالى كه شادىام از خود من است . ( 413 ) قلب من به رقص مىآيد و لرزش بندهايم چون سراينده‌اى كف مىزند ؛ در حالى كه خنياگر من روح من است . ( 414 ) نفس من هماره با آرزوها خورش مىخورد و نيروها با ناتوانى رنگ مىبازد تا توان گيرد . ( 415 ) اينجا تمام آفريدگان را چنان مىيابم كه با يكديگر سوگند مىخورند بر آنكه مرا يارى كنند ؛ و حال آنكه حقيقت يارى از خود من است ؛ ( 416 ) [ يارى كنند كه ] هر عضوى پراكندگى مرا به معشوق « جمع » كند و « جمع » من هر بن مويى را فرا گيرد ؛ ( 417 ) و حجاب جدايى از ميان ما بركنده شود ؛ گرچه جدايى را جز الفت و يگانگى نيافته‌ام . ( 418 ) با روىگردانى از علوم ظاهرى آماده باش تا آنچه را كه حسّ به اول نظر در مىيابد و به نفس ( روح ) منتقل مىكند [ دريابى ] : ( 419 ) هرگاه كه باد شمال ، سحرگهان از جانب معشوق وزيدن گيرد و روانه شود ، نسيم ، ياد او را به روح من هديه مىكند . ( 420 ) و روح من سرخوش مىگردد ، اگر به هيجان آورد او را اينكه من در چاشتگاهان ، آواز كبوترانى را بشنوم كه بر [ شاخه‌هاى ] درخت مىسرايند و مىخوانند . ( 421 ) و چشم من كامروا مىگردد ، اگر شامگاهان ، آذرخش براى مردمك او چيزى از معشوق روايت كند و هديه آورد . ( 422 ) و آنگاه كه شبانه جامهاى شراب ، بر من پيموده شوند ، ياد معشوق را به ذوق و لمس من مىبخشند .