شرح
( 397 ) آن دو از نظر معنى ، در حقيقت و باطن جمع يكى بودند و در ظاهر تفرقه ، چهار چيز به شمار مىآمدند :
( 398 ) « من » و « خود او » ذات يگانهاى بوديم . « واشى » كه از او بدگويى كرد و نيز « لاحى » كه مرا از او بازداشت ، صفاتى بودند كه از آن ذات يگانه آشكار گشتند .
( 399 ) پس واشى در پيكرى معنوى چنان شد كه آشكاركنندهء روح بود كه از جهت شهود ، به آستانهء معشوق رهنمونى مىكرد .
( 400 ) و لاحى در رنگ صورى و ظاهرى چنان گشت كه آشكاركنندهء نفس بود كه از نظر وجود ، راهبرندهء ياران او بود .
( 401 ) هر كه مانند من شكلهاى وجود را بشناسد ، ديگر شرك [ پنهان در ] هدايت نمىتواند در زدودن صورتهاى شبهه با [ اعتقاد ] او بياميزد و نيرنگ زند .
( 402 ) پس ذات من از براى يارى مقام جمع ، عوالم مرا همگى به خوشيها مخصوص گردانيد و همهء خوشيها را فرا گرفت .
( 403 ) او به فيض خود بخشيد ، در حالى كه استعداد هيچ كسبى در ميان نبود ؛ پيش از آمادگى من براى پذيرش ، او خود آماده شده بود .
( 404 ) پس اشباح وجود ، به وسيلهء نفس ، خوشى مىيابند و ارواح شهود به واسطهء روح شادمان مىگردند .
( 405 ) حال شهود من در ميان سعايت كنندهاى كه براى رسيدن به غايت خود ، سعايت مىكند و ميان سرزنشگرى كه با نصيحت ، رعايتكنندهء ياران خويش است ،
( 406 ) گواه است بر حال من در سماع به دو جاذبه : يكى جاذبهء فضاى جايگاه من ، و ديگر جاذبهء گذرگاه حكم او .
( 407 ) و مطابقهء اين دو مثال با حواسّ پنجگانهء ظاهرى ، نفى هر حجابى را ثابت مىكند .
( 408 ) روياروى مدّعاى من ، سرّ آن معنى را درياب كه نفس ، نهانى از حواس دريافته و سپس آن را القا كرده است :
( 409 ) هرگاه كه معنى حسن در هر صورتى آشكار گردد و رنجور اندوه به هر سورهاى نوحهگر شود ،