شرح
( 385 ) و هر جزئى از من با دهانى - كه در هر بوسهاش همهء بوسهها هست - دهانبند او را مىبوسد .
( 386 ) پس اگر معشوق جسم مرا بگستراند ، در هر جوهر بسيط ، همهء قلبهايى را خواهد ديد كه در هر يك ، همهء محبّتها نهفته است .
( 387 ) شگفتآورترين چيزى كه در عشق ، مرا نيك آمد و فتح و پيروزى در حالى كه كشفكننده و ازميانبرندهء هر شك و گمانى بود ، آن را به من ارزانى داشت ،
( 388 ) با ديدهء جمع ، هر دشمن و مخالفى را يار الفت ديدن بود ؛ چنان كه منع و دشمنى او همچون دوستى شمرده مىشد :
( 389 ) سرزنشگر ، مرا دوست داشت و غيرت مىبرد كه سرزنشم كرد و سخنچين ، شيفتهء معشوق بود كه با مراقبت من ستم پيشه كرد .
( 390 ) پس شكر من بر اين قضيه حاصل است ؛ زيرا كه نيكى معشوق بدين پيوسته است و همهء آنها نشانههاى نعمت من هستند .
( 391 ) غير من اغيار را ستايش مىكند و جز من كتف خود را از سر مهر به سوى ديگرى خم مىكند .
( 392 ) اما شكر من براى خود است و نيكوكارىام از من به من مىرسد و نفسم به واسطهء اتحاد با من ، با ديگران استبداد مىورزد و از ايشان استقلال يافته است .
( 393 ) آنجا ( در مقام اتحاد ) امورى هست كه به واسطهء هشيارى هشيوار ، بر افتادن پردههاشان براى من به تمامى ميسر شد ، در حالى كه از غير من پوشيده ماند .
( 394 ) صاحب ذوقى كه بىنياز باشد از تصريحى كه براى عيبجويان ظاهربين عوام كنند ، [ اين مطالب را ] با اشارهاى از من مىفهمد .
( 395 ) [ آنها امورى هستند كه ] كسى بدانها تصريح نمىكند ، مگر آنكه خون خود را مباح ساخته باشد . در اشارت معنايى نهفته است كه عبارت حدّ آن نمىتواند شد .
( 396 ) در آغاز نمايان كردن معشوق خود را ، دو چيز بود كه سبب تفرقهء من شد ؛ گرچه مقام جمع از پراكندگى و متفرق شدن من پرهيز مىكند .