تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
شرح
( 360 ) مسجدالاقصاى من جايى است كه دامان رداى او بر آن كشيده شده است و طيبهء من خاك زمينى است كه او بر آن گام نهاده . ( 361 ) جايگاه شادمانيها و پرورشگاه آرزوهاى من و سراى نيازهايم و امانگاه ترس و بيمم ، ( 362 ) منازلى است كه در آنجا ، روزگار به ميان ما راه نمىيافت و دگرگونيهاى زمانه را ياراى آن نبود كه ميان ما جدايى افكند . ( 363 ) روزها در پراكنده كردن جمعيت ما سعى نمىتوانست كرد و شبها در ميان ما به جفا حكم نمىيارست راند . ( 364 ) نه وقايع ناگوار بامدادان با حادثه‌اى بر ما فرود مىآمد و نه حادثات روزگار به رنج و بلايى با ما سخن مىگفت . ( 365 ) نه سخن‌چين با منع و دشمنى زشتكارى مىكرد و نه سرزنشگر با [ ترغيب به ] جدايى و فراموشى فتنه مىانگيخت . ( 366 ) چشم رقيب بيدار نبود ، و چشم من از بهر موافقت معشوق ، هماره در عشق ، مراقب من بود . ( 367 ) چنين نيست كه زمانى ويژهء شادى باشد و زمان ديگر نه ؛ همهء اوقات من به واسطهء معشوق مجمع شادمانى است . ( 368 ) روز من همگى آغاز دل‌انگيز شامگاهان است ، اگر بامداد آن با نسيم درودى از سوى او آغاز شده باشد . ( 369 ) و شب من سر بسر سپيده دمان است ، آنگاه كه در آن ، نسيم عطرآگينى از وى بر من وزيدن گيرد . ( 370 ) و اگر شبى شبانه بيايد ، تمامى ماه من از شادى همان ديدار او ، شب قدر است . ( 371 ) و اگر سراى من نزديك او باشد ، سراسر سال من بهار خوشايندى است در باغهاى انبوه و دلپذير . ( 372 ) و اگر او از من خرسند باشد ، تمامى عمر من از جهت شادمانى ، زمان كودكى است و روزگار جوانى .