شرح
( 324 ) ديگر وصفى برايم نمانده است ؛ زيرا وصف ، اثرى است [ از موصوف ] و همچنين اسم ، نشانهاى است [ از مسمّى ] ؛ پس اگر كنايتم كردى يا نعتى ، بكن [ كه محلى ندارد ] .
( 325 ) از آنجا كه من « او » شدم ، به سويى عروج كردم كه « سو » يى نبود و در بازگشت ، وجود را عطرآگين ساختم .
( 326 ) و از آنجا كه من « خودم » بودم ، براى دعوت خويش به باطن حكمت و ظاهر احكام شريعت ، برانگيخته شدم .
( 327 ) غايت [ مقامات ] و منتهاى خواست كسى كه من به سوى معشوق جذبش نمودهام ، چيزى است كه من پيش از توبهام آن را سپرى كردهام .
( 328 ) اوج منزلت كسانى كه به گمان خويش بر من پيشى گرفتهاند ، فرود خاك آثار قدمگاه من است .
( 329 ) و پايان آنچه فراسوى اشاره است - به گونهاى كه ديگر فراتر رفتن از آن متصوّر نباشد - جاى نخستين گام من است .
( 330 ) پس عالمى نيست ، مگر آنكه به فضل من داناست و ناطقى در هستى نه ، مگر به ستايش من گويا .
( 331 ) جاى شگفتى نيست اگر بر آنان كه پيشى گرفتهاند ، سرورى يافتم ؛ زيرا كه من با استوارترين دستاويز به حضرت محمّدى آويختهام .
( 332 ) سلام من بر معشوق ، مجازى است ؛ از بهر آنكه حقيقت آن سلام از من است و درود من نيز بر خويشتن .
( 333 ) در عشق معشوق ، خوشترين چيزى كه در آغاز عاشقى خود يافتم - و البته هر نادرهاى را به يارى معشوق پديد آوردهام -
( 334 ) ظاهر شدنم بود سرودخوانان و غزلگويان از سر طرب به حضرت معشوق ، در حالى كه حال خود را مىنهفتم و آن حال نهفتنى نبود .
( 335 ) معشوق نمايان شد ؛ پس دورانديشى را در شكستن توبه ديدم . عذر رنجهاى من ، به واسطهء معشوق در پيشگاه عقل خواسته شد .