شرح
( 312 ) روح من روح همهء ارواح است ، و هر چه در عالم هستى زيبا بينى ، از سايهء سرشت من است .
( 313 ) به من واگذار آنچه را كه پيش از ظهور آفرينش شناختم ؛ در آن عالم ذر من بدان شناخت مخصوص بودم و رفيقانم مرا نشناختند .
( 314 ) در ميان آن رفيقان ، نام مريد بر من منه ؛ زيرا هر كس كه ايشان مجذوب وى شدند و نام مراد بر او نهادند ، همو نيازمند نگاهدارى من است .
( 315 ) كنيهها را از نام من بردار و با كندزبانى به وسيلهء آنها پريشان مگو ، كه آن كنيهها آثارى از ساختهء خود من است .
( 316 ) و از ملقب كردن من به عارف بازگرد كه اگر خواندن با القاب را روا بينى ، مورد خشم خدا در قرآن واقع مىشوى .
( 317 ) زيرا كمينه پيروان من كسى است كه عروسان بكر معارف بر چشم قلب او جلوهگر شدهاند .
( 318 ) او ميوهء عرفان را از شاخسار زيركى چيده است ؛ شاخسارى كه با پيروى از من باليده و از ريشهء فطرت من است .
( 319 ) اگر معنايى از او پرسيده شود ، پاسخهاى شگفتآورى مىدهد كه فراتر از حدّ فهم است ، بلكه از وهم نيز باريكتر است .
( 320 ) مرا در ميان آن رفيقان ، « مقرب » نيز مخوان كه آن را بنا به حكم مقام « جمع » ، تفرقهء گناهآلود مىبينم .
( 321 ) پس در اين مقام « جمع » ، وصل من عين قطع من است و نزديكى جستنم عين دورى گزيدن ؛ دوستدارىام عين روگردانى است و پايانم عين آغاز .
( 322 ) در عشق كسى كه به واسطهء او خود را نهان كردم - در حالى كه غير خود را نمىخواستم - اسم و رسم و كنيهء خويش را بر كندم .
( 323 ) پس به جايى روان شدم كه پيشينيان در فرود آنجا باز مانده بودند و عقلها در آن خطا رفته ، به واسطهء رسوم و عادات تباه گشته بودند .