شرح
( 261 ) اسمهايى كه مسمّاى حقيقى آنها من بودم و آنها با نفسى كه پنهان بود ، بر من نمايان مىشدند .
( 262 ) پيوسته من او ( معشوق ) بودم و هماره او من بود و فرقى در ميان نبود ؛ كه ذات من به ذات خودم عشق مىورزيد .
( 263 ) در ملك وجود ، چيزى جز من همراه من نيست و مفهوم همراهى ( معيّت ) بر انديشهء روشن نمىگذرد .
( 264 ) اينك دست من ! نه از آن جهت كه نفس من از كسى جز من ترسيد يا از ديگرى اميد نيكويى داشت ،
( 265 ) و نه اينكه خوارى گمنامى خواست تا بدين صفت مشهور شود ، يا ارجمندى طلب كرد كه مردم براى سپاس و احترام به دو روى آرند ؛
( 266 ) بلكه براى بازداشتن دشمن از طعنه زدن به دوستان والامقام خود كه به نيروى من يارى رسان گمراهانند .
( 267 ) به اعمال عادى و روزمرهء عبادت بازگشتم و احوال ارادت را توشه ساختم ،
( 268 ) و پس از پردهدرىهايم ، به عبادت خويش پناه بردم و بعد از عنان گسيختگى « بسط » ، به « قبض » با پارسايىام بازگشتم .
( 269 ) روزم را از بهر اميد به پاداش ، روزه گرفتم و شب را از بيم كفر ، شبزندهدار بودم .
( 270 ) اوقاتم را با وردى به خاطر واردى ، و با سكوتى به خاطر هيئتى ( هيئت عابدان ) و با اعتكافى به خاطر حرمتى نيكو ساختم .
( 271 ) از وطن خويش دورى جستم ، دورى جستن كسى كه رشتهء پيوند برادران را مىگسلد ، و گوشهنشينى اختيار كردم .
( 272 ) از سر ورع و پرهيزگارى ، به دقّت در طلب حلال ، فكر كردم و نيرويم را در نيكوداشت روزى خويش به كار بردم .
( 273 ) از توانگرى خويش كه قناعت به من بخشيده بود ، انفاق كردم ؛ در حالى كه در زندگى دنيا به كمترين حدّ كفاف خرسند بودم .