شرح
( 213 ) پس در هشيارى بعد از محو ، من غير معشوق نبودم ؛ و آنگاه كه او جلوه كرد ، ذات من به ذات حقيقىام [ يعنى ذات معشوق ] آراسته گشت .
( 214 ) آنگاه كه ديگر دو ذات خوانده نشديم ، وصف من وصف او بود ؛ و آنگاه كه هر دو يكى شديم ، شكل و هيئت او هيئت من بود .
( 215 ) پس اگر او را مىخواندند ، من پاسخ مىدادم ؛ و اگر به من خطاب مىشد ، او به جاى من جواب مىداد و لبيك مىگفت .
( 216 ) اگر او سخن مىگفت ، من بودم كه راز مىگفتم ؛ و اگر من حديثى را قصّه مىگفتم ، او بود كه قصّه مىگفت .
( 217 ) پس به تحقيق « تا » ى مخاطب [ كه مبنى بر فتح است ] در ميان ما مرفوع شد [ يعنى تبديل به صيغهء متكلم وحده شد ] و برترى پايگاه من از اهل تفرقه ، در اين مرفوع واقع شدن بود .
( 218 ) اگر عقل تو يكى ديدن دو را روا ندارد و آن را به علت دور بودن از درنگ و تأنى در اين معنى قبول نكند ،
( 219 ) به زودى اشارات نهانى را كه دالّ بر آن رؤيت است ، بر تو جلوه دهم ؛ اشاراتى كه نزد تو همچون عبارات آشكار باشد ،
( 220 ) و به گونهاى شگفتآور باشد كه اشتباهى در آن نباشد . با دو بيان از رؤيت مذكور پرده بر مىدارم : با [ نوع خاصى از ] شنيدن و ديدن .
( 221 ) سخن خود را با برهان ثابت مىكنم ، در حالى كه مثل مىزنم به مثال راستان ؛ زيرا مقصود اصلى من حقيقت است .
( 222 ) [ مثل مىزنم ] به جن زده كه در هنگام بيمارى صرع و جنزدگى ، كسى غير او ، از دهان وى [ سخن مىگويد و ] به تو خبر مىدهد .
( 223 ) از سخنانى كه به زبانى غير زبان جنزده پديدار مىشود ، دلايلى بر قول من ( دو را يكى ديدن ) استوار مىگردد .
( 224 ) و در علم ، ثابت و مسلّم است كه گوينده و پديدآرندهء سخن غريبى كه تو از جنزده