شرح
( 201 ) هيچ امر ترسناكى نمانده بود ، مگر كه بر آن برنشسته بودم و با اين همه ، نفس خود را مىديدم كه هنوز پاك نگشته است .
( 202 ) هر مقامى از سلوك را ، كه از بهر بندگى پيمودم ، به وسيلهء بندگى به حقيقت آن دست يافتم .
( 203 ) پيشتر ، من شيفتهء معشوق بودم ؛ چون خواستهء خود را ترك گفتم ، او مرا از بهر خود خواست و دوست گرفت .
( 204 ) پس محبوب گشتم . نه ؛ كه دوستدار نفس خود شدم . اين سخن كه « نفس من محبوب من است » مانند سخنى كه پيشتر گذشت ، نيست .
( 205 ) به واسطهء معشوق ، از خود بيرون شدم و به سوى او رفتم و ديگر به خود باز نگشتم . همچو منى قائل به بازگشت نمىتواند بود .
( 206 ) نفس خود را با اين بيرون شدن از خويش ، تنها و جدا گذاشتم تا او را تكريم كرده باشم و پس از آن ، هرگز راضى نشدم كه او همنشين من گردد .
( 207 ) و از تنها كردن نفس خود هم غايب شدم ؛ به گونهاى كه اينك ظهور هيچ وصفى در پيشگاه ذات من ، نمىتواند مزاحم من گردد .
( 208 ) اكنون « آغاز » خود را در مقام اتحاد آشكار مىكنم و از « فرجام » رفعت خود در فروتنىام خبر مىدهم :
( 209 ) معشوق در تجلّى خود ، وجود را بر ديدهء من پديدار كرد ؛ پس در هر چه ديدنى است ، او را به ديدهء خود مىبينم .
( 210 ) آنگاه كه معشوق جلوهگر شد ، حقيقت نهان من بر من نمايان گشت و در آنجا ، در جلوهء خلوت خويش ، خود را عين او يافتم .
( 211 ) و بود من در شهودم نابود شد و از وجود شهودم جدا گشتم ؛ در حالى كه محوكننده بودم ، نه اثباتكننده .
( 212 ) آنچه را كه در محو شاهد خويش مشاهده كردم ، در آغوش كشيدم به واسطهء بخشندهء آن شهود و براى هشيارى بعد از مستىام .