شرح
( 154 ) تا چند پردهپوشى را دوست بدارم ؟ هان كه پرده را دريدم ؛ گشودن بندهاى پرده در عقد پيمان ازلى من بود .
( 155 ) دوستى معشوق ، روزى به من هديه داده شد كه [ هنوز ] روزى در ميان نبود : در آغاز هستى من ، پيش از آنكه او به هنگام پيمان بستن بر من هويدا شود .
( 156 ) به عشق او رسيدم ، نه به وسيلهء گوش و چشم ، نه به واسطهء اكتساب ، و نه توسط كشش و گرايش سرشتم ؛
( 157 ) در عالم امر شيفتهء او شدم ، كه ظهورى در آنجا نبود ؛ و مستى من پيش از آفرينش من بود .
( 158 ) عشق ، صفاتى را كه اينجا [ در عالم حسّ ] در ميان ما هست و هرگز در آن عالم بقايى ندارد ، فانى كرد ؛ پس آن صفات نابود شدند .
( 159 ) سپس چنان يافتم كه صفاتى را كه [ هنگام فناء فى الله ] دور افكنده بودم ، از من صادر شده بود و به سوى من مىآمد و [ به علت بقاء بالله ] افزونتر از قبل در من وارد مىشد .
( 160 ) و نفس خويش را با صفاتى مشاهده كردم كه به وسيلهء آن صفات از خودم در حجاب مانده بودم ؛ چه در شهودم و چه در محجوب بودنم .
( 161 ) [ و ديدم كه ] من همان كسى هستم كه او را بىاختيار دوست داشتم و نفس من ، به خاطر او بر من حيلهگرى مىكرد .
( 162 ) پس نفس من [ در آغاز ] نادانسته عاشق « او » بود ؛ لكن در مرحلهء شهودم ، به حقيقت امر نادان نبود [ كه « او » در واقع خود من است ] .
( 163 ) اينك وقت آن شد كه براى شرح گسترهء وجودى خود ، آنچه را كه خلاصه گفتم ، بتفصيل بيان كنم و آنچه را كه تفصيل دادم ، خلاصه گردانم .
( 164 ) اين كه من او را معشوق خود گرفتم ، به سبب مقام اتحاد ، نوادرى را موجب شد كه از عادت دوستداران به ندرت حاصل مىشود :
( 165 ) سخن چين [ كه عادتا عيب عاشق را به نزد معشوق بر مىشمارد ] اكنون نزد من بدگويى مرا مىكند و سرزنشگر من [ كه عادتا نصيحت عاشق را بر ضد معشوق نزد خود