شرح
( 117 ) در هر گروهى چه بسيارند كشتگانى كه از اين اندوه جان سپردهاند كه در آستان او روزى به نگاهى رستگار نگشتهاند .
( 118 ) و همانند من چه بسيارند در ميان مردم ، كه معشوق از شدّت عشق آنها را ميرانده است ؛ و حال آنكه اگر نگاهى مهرآميز بديشان مىافكند ، در دم زندهشان مىكرد .
( 119 ) آنگاه كه او در راه عشق خود ، ريختن خون مرا روا دانست ، ارج و قدر مرا در قلّههاى عزّت و بزرگى جا داد .
( 120 ) به جان خود سوگند كه اگر عمرم را در دوستدارى او تباه كردم ، سود بردم و اگر اندرون من فرسود ، پايانش شفا و بهبودى بود .
( 121 ) در ميان قبيله از جانب او خوار گشتم ، تا جايى كه خود را چنان يافتم كه پستترين خواستهء اهل قبيله هم بالاتر از همّت و توان من بود .
( 122 ) و فروتنى من در برابر آنها ، چنان حقيرانه پنهانم كرد كه ايشان مرا به علّت ناتوانى ، شايستهء خدمتگزارى هم نديدند .
( 123 ) و من پس از كبر و نخوتم ، از درجات سربلندى به دركات خوارى مايل شدم .
( 124 ) ديگر مرا نه درى است كه به آن روى آرند و نه جاه و جلالى است كه بدان اميد ورزند و نه همسايهاى دارم كه در حمايتم قرار گيرد ؛ زيرا ديگر حميتى برايم نمانده است .
( 125 ) گوئيا هرگز در ميان ايشان ارجى نداشتهام و پيوسته در روزگار گشايش و سختى به نزدشان خوار بودهام .
( 126 ) پس اگر بپرسند « به كه عشق مىورزى ؟ » و من به نام او تصريح كنم ، هرآينه گويند « كنايه مىكند يا خيال ديوش بسوده است » .
( 127 ) اگر خوارى در عشق عزيز و نايافت بود ، عشق برايم خوشايند نبود و اگر عشق نبود ، عزّت و بزرگى من در اين خوارى ، حاصل نمىشد .
( 128 ) پس حال من به يمن عشق ، آراسته است به عقلى اسير حيرانى ، و اندك صحّتى ميان بيمارى ، و عزّتى در عين خوارى .
( 129 ) نفس من تمناى حبّ او را نهانى با سرّ من گفت ، در حالى كه رقيب عقل در ميان نبود و نفس من سرّ مرا به اين راز مخصوص كرده بود .